دسته
وبلاگهاي برگزيده
ارتباطات
آرشیو
آمار وبلاگ
تعداد بازدید : 0
تعداد نوشته ها : 2594
تعداد نظرات : 825
Rss
طراح قالب
موسسه تبیان

 

 

خیس از مرور خاطره های بهار بود
ابری که روی صندلی چرخدار بود

ابری که این پیاده رو او را مچاله کرد    
روزی پناه خستگی این دیار بود

آن روزها که پای به هر قله می گذاشت
 آن روزها به گُرده ی طوفان سوار بود

حالا به چشم رهگذران یک غریبه است
حالا چنان کتیبه ی زیر غبار بود

بین شلوغی جلوی دکّه مکث کرد
دعوا سر محاکمه ی شهردار بود

آن سوی پشت گاری خود ژست می گرفت
مرد لبوفروش سیاستمدار بود

از جنگ و صلح نسخه که پیچید ادامه داد:
اصرار بر ادامه ی جنگ انتحار بود

این سو کسی که جزوه ی کنکور می خرید
در چشمهاش نفرت از او آشکار بود

می خواست که فرار کند از پیاده رو 
می خواست و ... به صندلی خود دچار بود

دستی به چرخها زد و سمت غروب رفت 
ابری فشرده درصدد انفجار بود

خاموش کرد صاعقه های گلوش را 
بغضی که روی صندلی چرخدار بود

ابوالحسن صادقی پناه

دسته ها : ادبی - شعر - جبهه و جنگ
جمعه نهم 11 1388


خواب دیدم کربلا باریده بود


بر تمام شب خدا باریده بود


خواب دیدم مرگ هم ترسیده بود


آسمان در چشمها ترکیده بود


مرگ آنجا سخت زیبا بود، حیف!


چون عروسانِ فریبا بود، حیف!


این چنین مطرود و بی‌حاصل نبود


مرگ آنجا آخرین منزل نبود


ای غریو توپها در بهت دشت


آه ای اروند! ای «والفجر هشت»


در هوا این عطر باروت است باز


روی دوش شهر، تابوت است باز


باز فرهادم، بگو تدبیر چیست؟


پای این البرز هم‌زنجیر کیست؟


پشت این لبخندها اندوه ماند


بارش باران ما انبوه ماند


همچنان پروانه‌ها رفتید، آه!


بر دل ما داغتان چون کوه ماند…


یادها تا صبح زاری می‌کنند


واژه‌هایم بی‌قراری می‌کنند


خواب دیدم سایه‌ای جان می‌گرفت


یک نفر در خویش پایان می‌گرفت

 

محد حسین جعفریان

دسته ها : ادبی - شعر - جبهه و جنگ
يکشنبه بیست و هفتم 10 1388

مثنوی در شیشه مجنون

دیشب از چشمم بسیجی می‌چکید،


از تمام شب «دوعیجی» می‌چکید


باز باران شهیدان بود و من،


باز شبهای «مریوان» بود و من،


دستهایم باز تا آهنج رفت،


تا غروب «کربلای پنج» رفت،


یادهای رفته دیشب هست شد،


شعرم از جامی اثیری مست شد


تا به اقیانوسهای دوردست،


همچنان رودی که می‌پیوست شد،


مثنوی در شیشه مجنون نشست،


آن‌قدر نوشید تا بدمست شد،


اولین مصرع چو بر کاغذ دوید،


آسمان در پیش رویم دست شد...


یک‌نفر از ژرفنای آبها


آمد و با ساقی‌ام همدست شد


باز دیشب سینه‌ام بی‌تاب بود


چشمهاتان را نگاهم قاب بود


باز دیشب دیده، جیحون را گریست


راز سبز عشق مجنون را گریست


باز دیشب برکه‌ها دریا شدند


عقده‌های ناگشوده وا شدند


محد حسین جعفریان

دسته ها : ادبی - شعر - جبهه و جنگ
يکشنبه بیست و هفتم 10 1388

 

دیده ای یک نفر پرنده شود، پر بگیرد بدون سر باشد
سایه گستر شود درختی که تنه اش زخمی تبر باشد

دیده ای تا کنون پرستویی روی مین آشیانه بگذارد
استخوانی بیاید و مثل قاصدک های خوش خبر باشد

فکر کن دیده ای یکشب ماه روی دوشش ستاره بگذارد
یک نفر بعد ِ رفتنش حتی باز هم بهترین پدر باشد!

همه ی شهر می شناسندت، گرچه یک کوچه هم به نامت نیست
چشم هایم ندیده دریایی از دل تو بزرگ تر باشد

آن قدر ارتفاع داری که مرگ از تو سقوط خواهد کرد
زندگی بعد ِ مرگ می خواهد بیشتر در تو شعله ور باشد

هرچه نادیدنی ست را دیدی، تا ابد سنت جنون اینست
عشق از هر دری بیاید تو، عقل باید که پشت در باشد!

رضا نیکوکار

دسته ها : ادبی - شعر - جبهه و جنگ
چهارشنبه بیست و سوم 10 1388
قالیباف: انقلاب و ولایت به چاپلوسی نیاز ندارد
امروز در جامعه گرفتار مرض دروغ هستیم و هیچکس به هیچکس اعتماد ندارد و همه وجودمان در این است که ببینیم کسی که چیزی می‌گوید، آیا خودش به آن باور دارد یا نه؟
سما: شهردار تهران با انتقاد از "لفاظی‌های برخی درباره جنگ" گفت : جنگ ما نیازمند خرافه‌گویی و زیاده‌گویی و حرفهای غیر واقعی نیست زیرا اگر همانی که هست گفته شود کافی است. فرهنگ پایداری و بسیج را باید اینگونه پیش برد.

مراسم تجلیل از تلاشگران عرصه ادب و هنر پایداری عصر امروز شنبه با حضور شهردار تهران و جمعی از نویسندگان، هنرمندان و فعالان این عرصه به میزبانی معاونت فرهنگی سازمان فرهنگی هنری شهرداری تهران در محل فرهنگرای ارسباران برگزار شد.

دفاع مقدس نیازمند حرف‌های غیر واقعی نیست

در این مراسم که 19 دیماه و همزمان با عم
در این روزها کسانی که در منابر سخن می گویند باید مشی حسینی را پیشه خود سازند و حرمت یادگاران دفاع مقدس را حفظ کنند.
-محمدباقر قالیباف، شهردار تهران
لیات کربلای 5 برگزار شد، محمدباقر قالیباف یکی از سرداران این عملیات با تاکید بر ویژگی‌های منحصر به فرد آن و ذکر خاطره‌ای از این رزم خاطره‌انگیز در عین حال به انتقاد از آنچه "لفاظی‌های برخی درباره جنگ" نامید پرداخت و گفت: جنگ ما نیازمند خرافه‌گویی و زیاده‌گویی و حرف‌های غیر واقعی نیست و همانی که هست گفته شود، کافی است و فرهنگ پایداری و بسیج را باید اینگونه پیش برد نه با تملق و چاپلوسی.

وی افزود: اگر امروز ما می‌خواهیم از یک نسل و فرهنگ یاد کنیم باید از نسلی بگوئیم که بدون شک آنها را به جز عشق امام حسین (ع) و فرهنگ عاشورا یار و مدد نبود. باید تلاش کنیم که ادبیات دفاع مقدس را برای زندگی امروز و جوانان امروزمان مثل عملیات کربلای 5 تبدیل به یک الگوی زیست بکنیم.

شهردار تهران گفت: امروز در جامعه گرفتار مرض دروغ هستیم و هیچکس به هیچکس اعتماد ندارد و همه وجودمان در این است که ببینیم کسی می‌گوید که چیزی می‌گوید، آیا خودش به آن باور دارد یا نه؟ امروز هیچ رزمنده و جانباز و آزاده و خانواده شهیدی از هیچکس طلب ندارد. حتی از نظام هم طلب ندارد چون او با خدا یک معامله‌ای کرده و اگر غیر از این باشد، ضرر کرده است.

قالیباف در عین حال یادآور شد: اما از آن طرف بعضی‌ها که به قول خودشان توفیق نداشتند در جبهه باشند یا اینکه طوری آمدند که آمدنشان را یدک بکشند برای استفاده امروز، ما آنها را رزمنده نمی‌دانیم. در این روزها کسانی که در منابر سخن می گویند باید مشی حسینی را پیشه خود سازند و حرمت یادگاران دفاع مقدس را حفظ کنند.

انقلاب و ولایت به چاپلوسی نیاز ندارد

وی این شیوه رفتار را "تملق و چاپلوسی" نامید و گفت: انقلاب و ولایت به این گونه دفاع‌ها نیاز ندارد و مردم خودشان می‌دانند چگونه از ولی و نظامشان دفاع کنند. اما من به حس وظیفه نمی‌توانم این حرف را نزنم که آنها باید بدانند به مرزهایی که مرزهای همه وجود ماست، تعرض نکنند. یکی از مهمترین ادبیات و فرهنگ دفاع مقدس اخلاق است.

در این مراسم سیدمحمدجواد شوشتری سرپرست سازمان فرهنگی هنری شهرداری تهران نیز با اشاره به مراسم، برپایی آن را جزء وظایف ذاتی این سازمان برشمرد و گفت: باید زمینه‌ای فراهم کرد تا گنجینه‌ای که در حوزه ادبیات و مستندسازی دفاع مقدس فراهم آمده به فرزندان نسل بعد انتقال یابد.

همچنین عبدالجبار کاکایی شاعر و ترانه‌سرا در این مراسم چند سروده تازه خود را متناسب با ایام محرم و دفاع مقدس قرائت کرد.

تقدیر از سه نویسنده دفاع مقدس

مرتضی سرهنگی نویسنده و مدیر دفتر ادبیات و هنر مقاومت حوزه هنری نیز در سخنانی به بیان گوشه‌ای از کتاب خاطرات یکی از اسرای عراقی به نام "عزالدین مانع" پرداخت و بر ضرورت گردآوری اینگونه اطلاعات و آگاهی دهی به نسل جوان از طریق بیان آنها تاکید کرد.

این مراسم با تجلیل از تلاشگران عرصه ادب و هنر پایداری خاتمه یافت؛ در این بخش از سیدحسین بیضایی و مصطفی رحیمی پدیدآورندگان کتاب "بابانظر" تقدیر شد.

تقدیر از مستندسازان دفاع مقدس

تقدیر از مرتضی سرهنگی، احمد دهقان و رضا امیرخانی سه تن از نویسندگان عرصه دفاع مقدس از دیگر بخش‌های این مراسم بود.

امیرخانی در این بخش تنها به دریافت لوح تقدیر اکتفاء کرد و بخش مالی آن را به عبدالله والی رئیس کمیته امداد امام خمینی (ره) بشاگرد اعطا کرد.

رضا برجی و محمدعلی فارسی (دو تن از مستندسازان دفاع مقدس)، مسعود نقاش‌زاده (کارگردان)، گل‌علی بابایی (قائم مقام بنیاد حفظ آثار و نشر ارزش‌های دفاع مقدس) و خانواده شهیدان سید‌آیت‌الله طبایی، اصغر خانی، محمدحسن دولت‌آبادی و همایون اصفهانی هم دیگر تقدیرشدگان این مراسم بودند.
منبع : فردا
يکشنبه بیستم 10 1388
آماده فرود شدیم ولی
خاطره از یک خلبانان سی 130
پرواز در شرایط سخت آب و هوایی

صبح روز بیست و پنجم بهمن ماه سال 1359 یعنی اولین سال شروع جنگ تحمیلی، وقتی خانه را به طرف گردان پروازی ترک می کردم، همسرم گفت:

- امروز تولد دخترمان است ... اگر می توانی زودتر به خانه برگرد ... ضمناً شیرینی فراموش نشود.
گفتم: "تمام سعی ام را می کنم که زودتر به خانه بیام."

به طرف گردان راه افتادم و پس از رسیدن به سمت تابلوی پروازی جایی که برنامه روزانه را می نوشتند، رهسپار شدم. معمولاً خلبانان پس از رسیدن به محل کار خود در اولین فرصت اطلاعات پروازی و ماموریت های محوله را بر روی تابلو مشاهده می کنند. با دیدن تابلو متوجه شدم که در آن روز آماده نیم ساعته هستم؛ یعنی هر زمان از روز پس از ابلاغ ماموریت می بایست ظرف مدت نیم ساعت با سایر کروی پروازی و هواپیمای آماده، پرواز نمایم. این هواپیما می توانست در پشتیبانی از جبهه، جابه جایی بار و مسافر و مجروحین جنگی کمک شایان توجهی را بنماید. با خواندن اسامی کروی به سراغ آنها رفتم و از آنها خواستم که در اطاق بریفینگ جمع شوند تا درباره پرواز احتمالی آن روز که بدون شک ماموریت تخلیه مجروحان جنگی از غرب کشور بود، مدتی صحبت نماییم و به این ترتیب در زمان انجام ماموریت از هماهنگی بیشتری برخوردار شویم و کار ارجاعی را به نحو مطلوب تری انجام دهیم.

توجیهات پروازی انجام شد

همه بی درنگ به اتاق بریفینگ رفتیم. حدود نیم ساعت درباره مسیر پرواز و وضعیت هوا، چگونگی انجام تخلیه مجروحین، نحوه برخورد با آنها و همچنین استفاده از وسایل کمک ناوبری، دستگاه های رادیویی کدهای روز و غیره صحبت کردیم.

پس از پایان جلسه به سایر خلبانان که در باشگاه گردان بودند، پیوستم.

به طرف محل ماموریت پرواز کردیم

ساعت چهار و نیم عصر بود که از عملیات به گردان اعلام شد آماده نیم ساعته را در اسرع وقت جهت تخلیه مجروحین اعزام نمایند.

من و سایر نفرات کروی پروازی به سرعت به سمت هواپیمای از پیش اعلام شده رفتیم و پس از بررسی وضعیت هواپیما آن را روشن کرده و حرکت نمودیم. جهت پرواز به ابتدای باند رفتیم و پس از مدت کوتاهی به پرواز در آمدیم. سپس با چند گردش، خود را در مسیر پروازی مقصد قرار دادیم. غروب آفتاب در حدود ساعت 6:20 دقیقه عصر بود. خوشبختانه هوا خوب بود. ما باید برابر دستورالعمل پروازی و هماهنگی انجام شده شروع به اوج گیری تا ارتفاع هیجده هزار پا می نمودیم. بعد از غروب آفتاب روی شهر ملایر قرار گرفتیم.

هوا تقریباً تاریک شده بود. به سمت مقصد گردش کردیم. تنها وسیله ناوبری که می توانست ما را به سمت مورد نظر هدایت کند، رادیوی شهری در نزدیکی فرودگاه مقصد بود. لذا نیاز بود هر چه زودتر با توجه به موقعیت زمانی و مکانی، خود را به پایین ترین ارتفاع ممکن برسانیم. بنابراین تصمیم گرفتیم با هماهنگی مرکز کنترل تهران، تا ارتفاع چهارده هزار پا پایین بیاییم. کلیه تماس های رادیویی خیلی خلاصه و به صورت رمز انجام می شد. همچنین تمام چراغ های خارج و داخل هواپیما را نیز خاموش کرده بودیم. چراغ های شهرهای مسیر هم خاموش بودند.

آماده فرود شدیم ولی ...

حدود چهل مایلی مقصد، با فرودگاه اهواز تماس گرفتیم. با رادار منطقه نیز تماس داشتیم و مسیر خود را قبلاً به اطلاع رسانده بودیم. هوا کاملاً تاریک شده بود. ضمن هماهنگی با برج کنترل به تدریج پایین آمدیم. در فاصله بیست مایلی، از فرودگاه درخواست کردیم یک بار چراغ های باند را روشن نماید. باند مورد نظر از دور به صورت دو خط موازی دیده می شد. ما در سمت راست باند قرار داشتیم. پس از آن دقیقاً در سمت باند قرار گرفتیم و به تدریج پایین آمدیم. حدوداً در ارتفاع نه هزار پایی قرار داشتیم و فاصله ما با باند تقریباً دوازده مایل بود. به برج کنترل گفتم که چراغ های باند را خاموش نماید. به خلبان دوم اعلام شد که بازدیدهای قبل از نشستن هواپیما را انجام داده و برای فرود آماده شود. در همین لحظه ناگهان شیئی پرنده که از قسمت عقب آن آتش خارج می شد و در حال اوج گیری بود، از جلوی هواپیمای ما به سمت شمال پرواز کرد. مسئله غیر منتظره و تکان دهنده ای پیش آمده بود. در ابتدا تصور کردیم به سمت ما موشک پرتاب کرده اند. رادار منطقه نیز با التهاب بسیار اعلام کرد که یک هدف ناشناخته در منطقه پروازی شما مشاهده گردیده و شرایط فرودگاه قرمز می باشد.

سرانجام به زمین نشستیم

پس از کمی گفت و گو با برج کنترل فرودگاه، متوجه شدیم هواپیمای ما نسبت به باند پروازی حدود سه الی چهار مایل فاصله دارد و با توجه به شرایط موجود در فرودگاه مورد نظر به دلایل گوناگون هیچ راهی جز نشستن وجود نداشت. اگر از فرود منصرف می شدیم، می بایست اطراف فرودگاه را دور زده و مجدداً خود را برای نشستن در امتداد باند قرار می دادیم. ضمناً نمی توانستیم به راست گردش کنیم زیرا ارتفاعات بلند شمال فرودگاه مانع بزرگی بود. همچنین مسئله تخلیه مجروحین و انتظار آنها در صدر مسائل قرار داشت.

تصمیم به نشستن گرفتیم. در حدود یک مایلی بودیم که برج فرودگاه اعلام نمود به نشستن ادامه دهید، تمام مواضع پدافندی اطراف باند در جریان فرود شما می باشد.

سرانجام به باند رسیدیم. پس از خاموش کردن، هواپیما به داخل ترمینال رفتیم که مجروحین را تا آمدن هواپیما در آن جا نگهداری می کردند. از مسئول تخلیه تعداد مجروحین را پرسیدم. به چهل نفر اشاره کرد و گفت که فقط یک نفر از آنها حال وخیمی دارد.

به مجروحین گفتم:
- به عنوان خلبان این هواپیما پیشنهاد می کنم چنان چه شرایط شما اضطراری نیست فردا صبح به سمت تهران پرواز کنیم.

همگی قبول کردند و قرار شد من با مجروحی که حالش بد بود به بیمارستان بروم و چنان چه پس از معاینه پزشکان تاکید بر اعزام سریع او داشتند دیگر فرصت را از دست نداده و به هر طریق ممکن او و سایر مجروحان را به تهران منتقل کنم و در غیر این صورت پرواز را تا فردا به تاخیر اندازیم.

من به اتفاق مجروح اشاره شده به بیمارستان رفتم. سایر کروی پروازی درخواست کردند که تا صبح در فرودگاه نزد پرسنل پدافند در نزدیکی یکی از مواضع که با محل پارک هواپیما فاصله چندانی نداشت، استراحت کنند.

در بیمارستان، دکتر پس از معاینه دقیق اعلام کرد که مجروح مشکلی ندارد و می تواند صبح اعزام شود. شب را کنار او ماندم و فردا صبح با هم به وسیله آمبولانس راهی فرودگاه شدیم.

در فرودگاه یک هلیکوپتر توجه مرا به خود معطوف داشت. هلیکوپتر در حال تخلیه مجروح بود و با توجه به این که مسئولین در جریان توقف ما قرار داشتند، صبح از گوشه و کنار برای ما مجروحین دیگری نیز فرستاده بودند به طوری که هواپیما به حداکثر ظرفیت خود رسیده بود.

مجددا به پرواز در آمدیم

چک های قبل از پرواز انجام شد. پس از هماهنگی با برج و بررسی وضعیت هوای مسیر و مقصد، درخواست روشن کردن موتور را نمودیم. با توجه به این که هوای تهران چندان مناسب نبود، درخواست پرواز از طریق همدان با موافقت روبه رو شد. به هر حال به پرواز در آمدیم. هوای مسیر تا همدان خوب بود از همدان به بعد یک لایه ابر که فعالیت چندانی نداشت در ارتفاع پانزده هزار پایی مشاهده گردید.

در هفتاد مایلی، ضمن تماس با تقرب تهران ما را هدایت کردند که از طریق کهریزک با استفاده از سیستم نشستن توسط آلات دقیق هواپیما طرح تقرب را انجام دهیم. تدریجاً وارد ابرهای باران زا شدیم. پس از چند لحظه کوتاه لبه بال یخ زد. به همین دلیل از سیستمی که روشن کردن آن از یخ زدن بعضی نقاط هواپیما جلوگیری می کند استفاده کردیم و همه تلاش مان بر این بود که با استفاده از رادار هواپیما داخل ابرهای خطرناک نشویم و ارتعاشات و تکان های هواپیما را به حداقل برسانیم.
پس از گذشتن از منطقه رودشور از ابر خارج شدیم. در حوالی کهریزک بودیم که تقرب اعلام کرد دید فرودگاه هزار متر می باشد و علت را مه آلود بودن هوا اعلام کرد.

به هر زحمتی که بود فرود آمدیم

خلبان دوم هواپیما قبلاً طرح فرودگاه را آماده کرده بود. مروری بر آن نمودیم. پس از قرار گرفتن در ضلع آخر متوجه شدیم که دید برای نشستن از آن چه که تقرب و سپس برج کنترل اعلام کرده بود نیز کم تر است. به هر حال با استفاده از آلات دقیق هواپیما در کم ترین ارتفاع ممکن قرار گرفتیم. چراغ های باند در مسیر دیدمان قرار داشت. پس از نشستن به سمت شمال فرودگاه خزش کردیم. آمبولانس ها با استقرار در نزدیکی هواپیما، مجروحین را تخلیه می نمودند و اغلب خود ما نیز در انتقال مجروحین به داخل آمبولانس ها شرکت می جستیم. به هر حال ماموریت با موفقیت به پایان رسیده بود.

پس از اتمام کار با عملیات مهرآباد تماس گرفته و درخواست مراجعت به پایگاه اصلی خود را نمودم.

گوینده ضمن گفتن خسته نباشید، اجازه پرواز را به ما ابلاغ کرد. پس از هماهنگی با برج کنترل به پرواز در آمدیم و به طرف پایگاه رفتیم. هواپیما در کنترل خلبان دوم بود و من در طول مسیر بازگشت، حوادث چندین ساعت گذشته را در ذهن خویش مرور می کردم. آرامش خوبی داشتم. مجروحین به مقصد رسیده وهواپیما هم سالم بود. پس از فرود، هواپیما را به پارکینگ انتقال دادم. سپس وقایع را برای افسر عملیات گردان شرح دادم و پیشنهاد کردم که پرواز ها در آن منطقه به گونه ای باشد که در روز و با دید کافی انجام پذیرد. همچنین متذکر شدم رعایت این امر در سلامتی هواپیما ها و سرنشینان آن بسیار حائز اهمیت می باشد که پس از مدتی این امر مورد موافقت قرارگرفت.

راه خانه را در پیش گرفتم. به یاد تولد دخترم چند شاخه گل و یک کیک کوچک تهیه کردم و با خیالی آسوده زنگ را به صدا در آوردم.
منبع : فردا
دسته ها : خاطرات - جبهه و جنگ
يکشنبه بیستم 10 1388
خاطرات سرلشکر صفوی از برخی چهره های جنگ
در عملیات بدر کنار دجله، من فرزند بزرگ مقام معظم رهبری، آقا مصطفی خامنه‌ای را دیدم، آن هم در خط مقدم جبهه. خیلی تعجب کرده بودم.
بچه، برای چی آمدی جبهه؟

امام خمینی(ره)
ما فرمانده گردانی در لشکر 33 المهدی داشتیم که اسمش مرتضی جاویدی بود که در عملیات والفجر 2 با گردانش یک هفته در محاصره عراقی‌ها گرفتار شده بود اما بعد از یک هفته، حلقه محاصره را شکست و نیروهایش را نجات داد. بعد از آن ایشان را بردیم جماران، خدمت امام. امام وقتی ایشان را دیدند، بلند شدند و پیشانی آقای جاویدی را بوسیدند. در همان لحظه مرتضی جاویدی هم پیشانی امام را بوسید. من خودم آنجا بودم. در چشم امام، عشق و محبت را دیدم.

حجت‌الاسلام والمسلمین سیدحسن خمینی

ایشان هنگام عملیات والفجر 10 به منطقه حلبچه آمده بود و در لشکر 17 علی‌ابن‌ابی‌طالب(ع) حضور داشت. آن موقع آقا سیدحسن17-16 سالش بود. خودش تعریف می‌کرد که عید نتوانسته بود به تهران برود. می‌گفت که من زنگ زدم به مادرم، کمی با ایشان صحبت کردم که ایشان گفتند آقا (یعنی امام) می‌خواهند با شما صحبت کنند. ایشان می‌گوید تا امام آمدند صحبت کنند من بی‌اختیار بلند شدم و سرپا ایستادم.

آقا مصطفی خامنه‌ای (پسر بزرگ مقام معظم رهبری)


در عملیات بدر کنار دجله، من فرزند بزرگ مقام معظم رهبری، آقا مصطفی خامنه‌ای را دیدم، آن هم در خط مقدم جبهه. خیلی تعجب کرده بودم. رفتم جلو و گفتم آقا مصطفی، چرا در خط مقدم هستی؟ اینجا، هم احتمال اسارت و هم احتمال شهادت شما زیاد است. اگر شما را خدای نکرده اسیر کنند، دشمنان همه‌جا می‌گویند ما پسر رییس‌جمهور (آن موقع آیت‌الله خامنه‌ای رییس‌جمهور بودند) ایران را اسیر کرده‌ایم. ولی خب، همه جوان‌ها وقتی این صحنه‌ها را می‌دیدند که فرزندان بزرگان کشور به خط مقدم آمده‌اند و مانند آنها می‌جنگند، خیلی روحیه می‌گرفتند.

شهید سردار مهدی باکری

آقا مهدی باکری یک روز خودش پشت یکی از تویوتاهای وانت نشسته بود و می‌خواست بیاید اهواز. آمد تعمیرگاه لشکر عاشورا تا روغن ماشین‌اش را عوض کند. آن تعمیرکار گفت: «برو آقا، روز جمعه است، می‌خواهیم استراحت کنیم. مگر نمی‌بینی دارم لباس می‌شورم؟» چون آقا مهدی همیشه لباس بسیجی می‌پوشید، آن تعمیرکار ایشان را نشناخته بود. آقا مهدی هم در آن لحظه گفت: «باشد برادر، بیا تو روغن ماشین من را عوض کن، من هم لباس‌های تو را می‌شورم» و آقا مهدی نشست و تمام لباس‌های روغنی آن تعمیرکار را شست.

سردارمحمدباقر قالیباف


دکتر قالیباف 17-16 سالش بود که به جبهه آمده بود. من آن موقع 2دفعه به ایشان گفتم که پسر‌جان، برای چی آمده‌ای جبهه؟ (می‌خندد) آن وقت دکتر قالیباف مثل الان یک هیکل ورزشکاری و تپل نداشت، ریش سیبیلی هم نداشت؛ اما با آن سن کم به عنوان یک رزمنده در لشکر 5 نصر خراسان بود و مدتی بعد شد فرمانده گروهان، فرمانده گردان و فرمانده لشگر 5خراسان و واقعا در طول جنگ نبوغ و استعداد بسیاری از خود نشان داد.

شهید سیدمحسن صفوی (برادر سرلشکر صفوی)

من شبی خواب برادر شهیدم را دیدم که فرمانده قرارگاه مهندسی جنگ بود. در خواب به ایشان گفتم شما آنجا چه کار می‌کنید؟ آقا محسن گفت: «داداش، فکر می‌کنی ما اینجا بیکاریم؟ ما داریم اینجا مسجد می‌سازیم» و بعد من را برد کنار پنجره مسجد و گفت: «داداش، این مسجد ما کنار نجف است. ببین، از اینجا حرم امیرالمومنین(ع) دیده می‌شود».

و حرف آخر اینکه دلم برای یاران شهیدم تنگ شده است؛ از خدا می‌خواهم که شهادت را نصیبم کند.

لینک مطلب
شنبه دوازدهم 10 1388

نقطه، سر خط آب بابا نا ندارد


از بس که دستش پینه بسته نا ندارد


سارا نمی فهمد چرا در بین آن ها


بابا که از جنگ آمده یک پا ندارد


بابا هوای سینه اش ابری ست، سارا!


اما کسی در فکر بابا نیست، سارا!


از بس که سرفه کرده دیگر نا ندارد


اما نمیداند دلیلش چیست سارا.


بابا برایم قصه می گویی دوباره


از آسمان از ابر از باران، ستاره


از عشق می گویم برایت خوب سارا


از مردهای عاشقی که تکه پاره ...

... سارا کجایی دیکته ..._ خانم پدر رفت


از پیش ما دیروز تنها، بی خبر رفت


خانم معلم چشم هایش خیس شد، بعد


نقطه، سرخط، عاقبت _ بابا _ سفر رفت

الهام فرامرزی نیا

 

دسته ها : ادبی - شعر - جبهه و جنگ
سه شنبه هشتم 10 1388

دل خسته ام ز سهمیه هایی که هیچ کس
باور نکرد سهم مرا سر کشیده است
باور نکرد جای تو را پر نمی کنند
باور نکرد سوی تو خنجر کشیده است

این امتیازهای کذایی که بی دریغ
طومار طعنه همه هم کلاس هاست
ای کاش بودی ای پدر اینها ولی نبود!
سهمیه سهم کینه حق ناشناس هاست

رفتی که راه باز شود، راه باز شد
اما کنار جادّه مرا هیچ کس ندید
زیر غبار رفتن شان اشک های من
در انتظار آمدنت سیل آفرید

تو مایه غرور منی گرچه نیستی
مرد حماسه، مرد بلاپوش شهر من
باور نکن که بی تو به پایان رسیده ام
خلوت نشین قطعه خاموش شهر من

اینک منم که در هوس چشم های تو
دل تنگم از نگاه طلب کار کوچه ها!
در حسرت چشیدن گرمای دست تو
می ترسم از شکستن دیوار کوچه ها

پروانه نجاتی

دسته ها : ادبی - شعر - جبهه و جنگ
دوشنبه هفتم 10 1388
دفاع شهادت طلبانه
خاطره یک عراقی
ساعت 30/4 روز دوشنبه 23/ 6/ 1984 ، عملیات با رمز پیروزی از آن ماست شروع شد.

سرهنگ هیثی در خط مقدم حاضر بود و من فرمانده گروهان اول بودم . وظیفه گروهان ما ، به تصرف در آوردن ارتفاع 1026 بود که اشغال این ارتفاع به نیروهای دیگر اجازه می داد به عمق دشتی که « دشت سرخ» نامیده می شد، نفوذ کنند و به طرف روستای علی آباد پیش بروند.

واقعیت این است که پیشروی در آن شب و در منطقه ای که قبلا هموار نبوده ، پر از خار و خاشاک و صخره و سنگ های قد و نیم قد بود ؛ بذر ترس را در دل افراد ما پاشید . افراد مدام به صخره ها برخورد می کردند و به زمین می افتادند و تاثیر آن چیزی جز شعله ور شدن ترس در جانشان نبود . سرباز و افسر با گور به گور خواندن صدام و حزب و جنگش ، پا به پای هم به پیش می رفتند و به تنها چیزی که می اندیشیدند، حفاظت از جسم و روح خودشان بود .

من حتی از خنده ها و صحبتهای در گوشی سربازان شنیدم که به هم می گفتند:
پیشروی کن برادرم ! پیشروی کن ! اتومبیل مدال بالا می خواهی یا کولر دار پیشروی کن برادرم ، پیشروی کن.

این غوغا و جنجال، کنایه از این بود که آن زن از برادرش می خواهد که پیشروی کند و در حقیقت به سوی مرگ بشتابد ؛ سپس خود ؛ اتومبیل را گرفته ، با بهای آن ازدواج کند.

نکته دیگری که بین زبان و گوش سربازان در رفت و آمد بود ، این بود که: ای کبوتر ، دنبال کن آنچه را ما اجرا می کنیم .و ما هالو هستیم که فرار نکردیم .

این کنایه که از یک سرود مشهور عراقی برداشته شده ، برگرفته از عبارتی است که صدام آن را تکرار می کرد.

با آغاز حمله ، سکوت جای خودش را به سر و صدا داد و همزمان با حمایت سربازان از یکدیگر و پشتیبانی آتش توپخانه از نیروهای خط مقدم ، روحیه نیروهای ما بالا رفت ؛ اما با اینکه توپخانه خودی کار می کرد ، توپخانه ایرانی ها جوابی به این شلیک ها نمی داد.

در ساعت پنج و نیم، گروهان اول با دادن سه مجروح توانست به مواضعش برسد . بلافاصله افراد جوخه ها در ارتفاعات 1026 پخش شدند و حفر سنگرهای دفاعی و ایجاد سیمهای خاردار نیز شروع شد. گروهان مهندسی نیز تعداد معدودی مین در منطقه کاشت.

فرمانده هنگ با من تماس گرفت . او خیلی خوشحال بود ؛ زیرا غبطه این لحظه ها را خورده بود و من نیز که توانسته بودم سالم از آن ورطه بیرون بیایم ، در پوست خود نمی گنجیدم.

هنگامی که گروهان دوم و سوم به تپه الله اکبر رسیدند ، صداهای ترسناکی شنیدند . فرمانده هنگ از من خواست که از آنها پشتیبانی کنم و وقتی متوجه شد که در موقعیت فعلی این کار عملی نیست ، از من خواست یک جوخه به خط مقدم بفرستم. من ، ستوان حیدر بصری را همراه با یک جوخه و یک دسته از گروهان دوم برای پشتیبانی آن دو گروهان فرستادم.

هوا سرد بود و آسمان نیز خبر از باران تندی می داد.

پیشروی به طرف روستاهای ایران متوقف شد . فرمانده تیپ خیلی سریع با فرمانده هنگ تماس گرفت :
- چرا پیشروی متوقف شد، سرهنگ؟

- دوباره حمله را شروع می کنیم . فقط مقاومت کمی در کار هست ؛ آنها را در هم می کوبیم و پیشروی را از سر می گیریم .

- اگر با سلاح های معمولی نتوانستید کاری از پیش ببرید ، از سلاح شیمیایی استفاده کنید . به اندازه کافی توپخانه را با تجهیزات شیمیایی مجهز کرده ایم .

سرهنک با شنیدن این خبر از خوشحالی پرواز کرد ! همچنین فرمانده تیپ خواست که سربازان مجروح ایرانی را به عقب تخلیه نکنیم ؛ بلکه آنها را در میدان جنگ رها کنیم تا بمیرند ! یک بار دیگر رویارویی رزمندگان اسلام با ما شروع شد . سرهنگ ، توان و میزان مقاومت ایرانیها را از فرماندهی پنهان می کرد تا به او اجازه بدهند پیشروی را ادامه دهند ؛ به این امید که تحول جدیدی ایجاد شود.

افرادی که در مقابل حمله ما مقاومت می کردند ، بسیجی بودند و دفاع شان شهادت طلبانه بود . ترس بر دل سرهنگ تار انداخته بود که برگشت و در گوش سرگرد سعود دلیمی گفت: مرگ به طرفت می آید ، تارک الصلات!

در حالی که عقربه های ساعت ، 8 صبح را نشان می داد ، صداهای ترسناکی همراه با پرچمهای سبز و سرخ بر افراشته شده ، به طرف ما در حال پیشروی بودند . سربازها پا به فرار گذاشتند و پاسگاههای اعدام که اجازه عبور به کسی نمی دادند ، وظایف خود را انجام می دادند.

در همین لحظه با سرهنگ تماس گرفتم :
- قربان ، وضعیت چطور است ؟
با عصبانیت جواب داد :
- شما در جایتان بمانید و به کارتان ادامه دهید ؛ اما گروهانهای دیگر باید عقب نشینی کنند .
فرمانده تیپ که این مکالمه را شنید ، بعد از حرف سرهنگ گفت :
- چه می گویی ترسو ؟ !....

می خواهی عقب نشینی کنی ؟ مرگ برای تو از عقب نشینی بهتر است ، ترسو .
به این ترتیب ، معادله بر هم خورد و مشخص شد که سرهنگ مرد جنگ نیست و نمی داند معادله درگیری را چگونه باید برقرار کند .

سرهنگ هیثی توجهی به تهدیدهای فرمانده تیپ نکرد . او که قلبش آتشفشانی از خشم بود ، در هنگام عقب نشینی ، فرمانده تیپ را به باد فحش و توهین شدید گرفت .

- من کسی هستم که خودم حقم را می گیرم . من شجاع هستم ، او ترسو است .

عملیات با نقش بستن مهر شکست برپای کارنامه اش پایان یافت و ما روی یکی از تپه ها منتظر رسیدن دستور ماندیم .

منبع: فردا
دسته ها : خاطرات - جبهه و جنگ
دوشنبه دوم 9 1388
X