دسته
وبلاگهاي برگزيده
ارتباطات
آرشیو
آمار وبلاگ
تعداد بازدید : 918803
تعداد نوشته ها : 2594
تعداد نظرات : 825
Rss
طراح قالب
موسسه تبیان

 

 

دلم خوش است به گل‌های باغ قالی‌ها
که چشم باران دارم زخشکسالی‌ها

به باد حادثه بالم اگر شکست، چه باک!
خوشا پریدن با این شکسته‌بالی‌ها!‌

چه غربتی است، عزیزان من کجا رفتند؟
تمام دورو برم پر زجای خالی‌ها

زلال بود و روان رود روبه دریایم
همین که ماندم مرداب شد زلالی‌ها

خیال غرق شدن در نگاه ژرف تو بود
که دل زدیم به دریای بی‌خیالی‌ها


قیصر امین پور

جمعه نهم 11 1388

 

 

خیس از مرور خاطره های بهار بود
ابری که روی صندلی چرخدار بود

ابری که این پیاده رو او را مچاله کرد    
روزی پناه خستگی این دیار بود

آن روزها که پای به هر قله می گذاشت
 آن روزها به گُرده ی طوفان سوار بود

حالا به چشم رهگذران یک غریبه است
حالا چنان کتیبه ی زیر غبار بود

بین شلوغی جلوی دکّه مکث کرد
دعوا سر محاکمه ی شهردار بود

آن سوی پشت گاری خود ژست می گرفت
مرد لبوفروش سیاستمدار بود

از جنگ و صلح نسخه که پیچید ادامه داد:
اصرار بر ادامه ی جنگ انتحار بود

این سو کسی که جزوه ی کنکور می خرید
در چشمهاش نفرت از او آشکار بود

می خواست که فرار کند از پیاده رو 
می خواست و ... به صندلی خود دچار بود

دستی به چرخها زد و سمت غروب رفت 
ابری فشرده درصدد انفجار بود

خاموش کرد صاعقه های گلوش را 
بغضی که روی صندلی چرخدار بود

ابوالحسن صادقی پناه

دسته ها : ادبی - شعر - جبهه و جنگ
جمعه نهم 11 1388
طنز/خلبان توپولف و مطبوعات بودار

طنز/خلبان توپولف و مطبوعات بودار

شهرام شکیبا

اوضاع و احوال کلاً عجیب است. مثلاً خلبان هواپیمای توپولف تا پیش از آتش‌سوزی هواپیما روس بود. چندان که خود رئیس سازمان هواپیمایی کشور گفته بود: «خلبان روسی شرکت‌ تابان باید مجازات شود.» اما اخبار تلویزیون یک خلبان ایرانی را نشان داد و با او گفت‌وگو هم کرد.

از طرفی وزیر راه هم در تلویزیون گفت که چون یک مسافر حالش بد بوده، خلبان به خاطر حس انسان‌دوستانه‌اش به‌ناچار هواپیما را در شرایط نامساعد فرود آورده و سانحه رخ داده است.

1- آموزش زبان فارسی در 10 دقیقه. بشتابید. با یک سانحه و اندکی جراحت و آتش‌سوزی، فارسی را مثل زبان مادری بیاموزید.

2- زن: سلام آقای خلبان.

خلبان: علیک‌سلام. شما چه‌طوری اومدین توی کابین؟

زن: با خونسردی و با استفاده از در کابین.

خلبان: خب امرتون؟‌

زن: من بچه‌م دستشویی داره.

خلبان:‌خب ببرین توالت هواپیما سرپاش بگیرین.

زن: آخه دستشویی پره. لذا خواهش می‌کنم طی یک عمل انسان‌دوستانه گازشو بگیرین مارو زودتر با هواپیما بکوبین زمین.

خلبان: چشم خواهر.

***

این تازه یک بخش از اوضاع و احوال عجیب است. در شرایطی که همه مردم مملکت درگیر قرار گرفتن در خوشه‌ها برای گرفتن اعانه و یارانه هستند، روزنامه‌های ورزشی شده مثل بولتن داخلی آزمایشگاه. هر روزنامه‌ای را باز می‌کنی، بحث داغ نمونه ادرار قهرمانان ملی و افتخارآفرینان ورزشی و تقویت‌کنندگان غرور میهنی مطرح است.

یکی می‌گوید فلانی جای فلانی نمونه آزمایشگاهی داده و یکی می‌گوید نخیر بنده دوپینگ نکرده‌ام و قس‌علی‌هذا. لذا متمنی است مسئولان ذی‌ربط هرچه سریع‌تر این مبحث بودار نمونه‌های آزمایشگاهی قهرمانان وزنه‌برداری را جمعش کنند.

ما تازه فهمیده‌ایم که بعد از بلند کردن وزنه و گرفتن مدال، باید به نمونه‌های آزمایشگاهی این ورزشکاران، دلاوران و نام‌آوران هم افتخار کنیم و درواقع حیثیت‌مان  یک‌طوری به مثانه ایشان ارتباط پیدا می‌کند.

حالا ما هیچ، اقلاً جماعت روزنامه‌نگار یک فکری به حال قشر کارگر بکنند. فکر کنید بعد از یک روز سخت کاری چند بنده خدا می‌خواهند سر ساختمان غذا بخورند. یک روزنامه پهن می‌کنند که بشود سفره غذایشان. انصافاً با این تیترها و موضوعاتی که روی سفره هست، آبگوشت از گلوی آدم پایین می‌رود؟

منبع : خبر آن لاین

دسته ها : ادبی - طنز - سیاسی
جمعه نهم 11 1388

 

ای آرزوی اولین گام ِ رسیدن
بر جاده‌های بی‌سرانجام ِ رسیدن

کار جهان جز بر مدار آرزو نیست
با این همه دل‌های ناکام ِ رسیدن

کی می‌شود روشن به رویت چشم من، کی؟
وقتِ گل نی بود هنگام ِ رسیدن؟


دل در خیال رفتن و من فکر ماندن
او پخته‌ی راه است و من خام ِ رسیدن

بر خامی‌ام نام ِ تمامی می‌گذارم
بر رخوت درماندگی نام ِ رسیدن

هرچه دویدم جاده از من پیش‌تر بود
پیچیده در راه است ابهام ِ رسیدن

از آن کبوترهای بی‌پروا که رفتند
یک مشت پر جا مانده بر بام ِ رسیدن


ای کالِ دور از دسترس! ای شعر تازه!
می‌چینمت اما به هنگام ِ رسیدن

 

قیصر امین پور

پنج شنبه هشتم 11 1388

غزل دلتنگی
 
هر چند که دلتنگ تر از تنگ بلورم
با کوه غمت سنگ تر از سنگ صبورم

اندوه من انبوه تر از دامن الوند
بشکوه تر از کوه دماوند غرورم

یک عمر پریشانی دل بسته به مویی است
تنها سر مویی ز سر موی تو دورم

ای عشق به شوق تو گذر می کنم از خویش
تو قاف قرار من و من عین عبورم

بگذار به بالای بلند تو ببالم
کز تیره ی نیلوفرم و تشنه ی نورم 
  
 
قیصر امین پور

پنج شنبه هشتم 11 1388

 

رد شد شبیه‌ رهگذری‌ باد، از درخت‌


آرام‌ سیبِ کوچکی‌ افتاد از درخت‌


افتاد پیشِ پای‌ تو، با اشتیاق‌ گفت:


ای‌ روستای‌ شعر تو آباد از درخت،


امسال‌ عشق‌ سهم‌ مرا داد از بهار


آیا بهار سهم‌ ترا داد، از درخت؟


امشب‌ دلم‌ شبیه‌ همان‌ سیب‌ تازه‌ است‌


سیبی‌ که‌ چید حضرت‌ فرهاد از درخت‌


کی‌ می‌شود که‌ سیب‌ غریبِ نگاه‌ من‌


با دستِ گرم‌ تو شود آزاد از درخت‌


چشمان‌ مهربان‌ تو پرباد از بهار


همواره‌ رهگذار تو پرباد از درخت‌


امروز آمدی‌ که‌ خداحافظی‌ کنی‌


آرام‌ سیب‌ کوچکی‌ افتاد از درخت!

• ‌زهرا بیدکی‌ فیلیان‌

دسته ها : ادبی - شعر
پنج شنبه هشتم 11 1388

یا مهدی ... 

 

فرزانگان نیامده دیوانه می‌شوند


اسطوره‌ها کنار تو افسانه می‌شوند


چون رودها که بی‌تو به دریا نمی‌رسند


با آب تشنگان تو بیگانه می‌شوند


دریا به قطره، کوه به شن، آسمان به آه


منظومه‌ها به پای تو ویرانه می‌شوند


وقتی که گیسوان تو محبوس روسری است


انبوه بادها همه بی‌خانه می‌شوند


حرف از فنا نزن که در آغوش آتشت


زرتشت‌های سوخته پروانه می‌شوند


وقتی که پلک می‌زنی از کوچه‌های مست


داروغه‌ها مراقب میخانه می‌شوند


دلتنگ من نباش که مردان بی‌دریغ


لب تر کنی نفس‌به‌نفس شانه می‌شوند


نه مهرگان‌ِ شعله... نه نوروزِ هفت‌سین


این روزها بدون تو زیبا نمی‌شوند

 

 

دسته ها : ادبی - شعر - مهدی نامه
چهارشنبه هفتم 11 1388

مثل معمّا

تو را تنهای تنها آفریدند


برای خاطر ما آفریدند


تمام عشق را در تو نهادند


تو را با عشق یک جا آفریدند


وضوح روح تو ابهام دارد


تو را مثل معما آفریدند


تو را چون سورة توحید قرآن


برای نسل فردا آفریدند


کتاب وصف تو دل می‌رباید


تو را از بس که زیبا آفریدند


مرا سلمان پشت پایت ـ ای مرد!


تو را شبگرد صحرا آفریدند


تو را دریای امواج تجلی


مرا غرق تماشا آفریدند

 

رضا جعفری

دسته ها : ادبی - شعر
چهارشنبه هفتم 11 1388

 

 

پیش از این‌ها بهار دیگر بود، هیچ سروی زمین نمی‌افتاد
و تبر این‌چنین عزیز نبود، و درخت این‌چنین نمی‌افتاد

فصل فصل شکوه ابراهیم، جنگ جنگ بت بزرگ و خدا
گرچه نمرود بود و آتش هم، قلب‌ها از یقین نمی‌افتاد

باغ‌هامان نچیده‌تر بودند، میوه‌هامان رسیده‌تر بودند
شاخه‌ای هم اگر تبر می‌خورد میوه‌ای دستچین نمی‌افتاد

پیش از این روزگار دیگر بود، چشم‌ها سفره نمک بودند
در پی دست دوستی‌هامان مار از آستین نمی‌افتاد

کاش مثل قدیم‌ها بودیم، همه تکرار یک صدا بودیم
و صدا مثل کوه بود، کوهی که هیچ‌گاه از طنین نمی‌افتاد

کاش مثل قدیم‌ها، آری، بعد از این عیدهای تکراری
در دل سیزده‌بدرهامان حسرت هفت‌سین نمی‌افتاد

 

اسماعیل محمدپور

دسته ها : ادبی - شعر - اجتماعی
چهارشنبه هفتم 11 1388

 یا ا با الفضل ..

 

خواب دیدم یک نفر در مشک دریا می فروخت
بالها را می خرید و دستها را می فروخت
 
خواب دیدم آب بی تاب نگاهش مانده بود
او نگاهش را به یک فردای زیبا می فروخت
 
مثل باران در صدایش مهربانی غرق بود
اشکهایش را به یک لبخند صحرا می فروخت
 
او علم بر دوش با خورشید پیمان بسته بود
ماه زیبا را به تاریکی شبها می فروخت
 
گریه می کردند آنشب نخلهای نینوا
در کنار کودکی تنها که خرما می فروخت
 
خواب دیدم مشک را بر شانه اش آتش زدند
دستهایش در میان رود دریا می فروخت

 

نغمه مستشارنظامی

دسته ها : ادبی - شعر - عاشورایی
چهارشنبه هفتم 11 1388
X