دسته
وبلاگهاي برگزيده
ارتباطات
آرشیو
آمار وبلاگ
تعداد بازدید : 1454229
تعداد نوشته ها : 2594
تعداد نظرات : 825
Rss
طراح قالب
موسسه تبیان

 

 

از اظهار عقیده جلوگیرى نکرده و نمى‏کنیم

امام در دیدار دو امریکایی

رمزى کلارک، دادستان کل اسبق امریکا و ریچارد فالک، استاد دانشگاه پرینستون در ایالت نیوجرسى و رئیس بخش مطالعات خارجى آن، همچنین دان لوئى نماینده سازمانهاى مذهبى امریکا در اوایل ژانویه 1979 براى بررسى وضع ایران از نزدیک، به تهران سفر کردند. هر سه نفر، از رهبران جنبش مخالف با جنگ ویتنام و شرکت فعال امریکا در جنگ بودند. اینان پس از بازدید از تهران، در راه بازگشت در پاریس توقف کردند و روز 26 ژانویه 1979 با امام خمینى دیدار و مذاکره نمودند. 

گفتنى است که دیدار این سه تن امریکایى با امام، مصادف بود با زمانى که سید جلال الدین تهرانى، رئیس شوراى نیابت سلطنت، به پاریس آمده و استعفاى خود را تسلیم امام کرده بود. متن زیر مشروح مذاکرات کلارک و فالک با امام خمینى مى‏باشد که به وسیله دکتر ابراهیم یزدى ترجمه شده است.

انقلاب ایران قابل پیش بینى نبوده است. طى قرنها سیاست و مبارزات سیاسى و مذهب، به طور زیبایى، با هم مخلوط شده‏اند. آیا به نظر آیت اللَّه این امر چگونه در سیاست خارجى ایران با سایر کشورهاى جهان منعکس مى‏شود؟ نقش مقاوم شیعه در برابر ظلم، امید بزرگى را در دلها زنده کرده است؛ اما مى‏خواهیم بدانیم وقتى شیعه به قدرت برسد چگونه عمل خواهد کرد؟
تشیع همان طور که مظهر مقاومت بوده است در تمام اعصار، از صدر اسلام، تشیع مظهر مقاومت و دفاع از حق بوده است اما هرگز اهل ظلم و ستم نبوده است. حکومتهایى که بر اساس مذهب تشیع پیش آمده و ثبت شده در تاریخ، همان طور که ظلم را تحمل نمى‏کرده‏اند، تحمیل ظلم را هم نمى‏کنند. اگر حکومتى با قانون اسلام پیش بیاید و مذهب تشیع آن را پیش ببرد، بنا برآن است که همین رویه را پیش ببرد. هیچ انسانى را بر اساس‏ مسلک مذهبى تحت فشار و سلب آزادى قرار ندهد. تمامى انسانها در مذهب تشیع آزادند، مستقل هستند. 

و بر حسْب تشیع، با تمامى ملتها و دولتهایى که با حکومت تشیع خوش رفتارى و احترام متقابل کنند، اگر مذهب تشیع بر جایى غلبه کند، آنگونه عمل مى‏کند که حکومتهاى آنها هرگز چنین رفتارى ندارند. از آن عدالت غافلند. تاریخ نشان مى‏دهد که وقتى اسلام جایى را فتح کرده است مردم آنچنان به اسلام رو کرده‏اند و به دولتهاى قبلى خود پشت کرده‏اند؛ نظیر ایران که با آغوش باز به اسلام و تشیع‏روى آوردند. احکام اسلام‏روى عدالت است. زندگى حکام با پایین ترین افراد، یک طور بوده است. رئیس مذهب ما (1) که حکومتش وسیع بود- چندین مقابل ایران، حجاز و مصر و ایران و همه آنها تحت سیطره او بود- زندگى‏اش از همه افراد ملت پایینتر بود. عدالت را بالاتر از هرکس که تصور شود اجرا مى‏کرد. در محکمه اگر ادعایى علیه او بود حاضر مى‏شد، در محکمه مى‏نشست.
 
حکم خلاف [قاضى‏] را قبول مى‏کرد. تشیع در عین مقاومت، عادل است؛ و عدالت یعنى «نه ظلم بکن و نه زیر بار ظلم برو». برنامه تشیع را امام ما در این دو کلمه خلاصه کرد: نه تحمل ظلم بکن و نه ظالم باش. برنامه کلى تشیع و اسلام همین است ... همین است. تشیع از قرآن است.

- در مشاهدات ما درباره جنبش حاضر در ایران، امرى که نگران آن هستیم، درجه تحمل در برابر غیر مذهبیهاى چپى در ایران تحت دولت اسلامى است. ما متوجه شدیم که در ایران در بین دانشجویان و سایرین، که زندگى آنها در اسلام و جمهورى اسلامى مشکل است، ترس و نگرانى وجود دارد. چه اطمینانهایى نسبت به این نگرانیها وجود دارد؟
- اصل گرایش اینها به مکتبهاى انحرافى به علت عدم اطلاع از اسلام است. خیال مى‏کنند اسلام طرفدار هیأت حاکمه، سرمایه داران، کارخانه داران است! اگر اینها مطلع باشند که اسلام یک وضع تعدیلى دارد و همه چیز را بر اساس عدالت حل مى‏کند، از نظر آزادى عقاید بنابر آن است [که‏] اشخاص منحرف همیشه حرفهاى خود را مى‏زده‏اند، اگر آنهااز اصل اسلام خبردار شده باشند این حرفها را نمى‏زنند. اینها اگر به همه مسائل آشنا شوند اختلافات از بین مى‏رود.
 
در عین حال، ما از اظهار عقیده جلوگیرى نکرده و نمى‏کنیم. لکن از کارهایى که منحرفین گاهى مى‏کنند، مى‏خواهند شلوغ کارى کنند. الآن نهضتى در ایران برپاست که براى قطع ظلم است تا رژیم فاسد را از بین ببرند. در این بین عده معدودى به خرابکارى مشغولند، تبلیغ سوء مى‏کنند و نظر دارند که این رژیم را حفظ کنند یا رژیم اسلامى پیش نیاید یا انحراف دارند و توجه به مسائل ندارند و یا، با توجه به مسائل، اغراض فاسد دارند. ما آزادى به همه مسالک و عقاید مى‏دهیم لکن اگر بخواهند شورش کنند و مسیر ملت را تغییر دهند، دست ظالم را نگه دارند، مجاز نخواهند بود. هر ملتى حق دارد منافع ملى و مذهب خود را حفظ کند از تعدیات آنها. اگر تعدى نکنند ما تعدى نمى‏کنیم.

- سؤالى درباره امپریالیسم فرهنگى؛ اسلام توجه و تکیه زیادى‏روى ارزشهاى فرهنگى و اساسى داده است. در این پنجاه- شصت سال حکومت پهلوى امپریالیسم فرهنگى شدید بوده است که منجر به، به هم خوردن ارزشهاى اسلامى- ایرانى شده است و جاى آن را ارزشهاى غربى گرفته است. آیا آیت اللَّه چه قدمهایى براى ترمیم این خرابیهاى اجتماعى و فرهنگى برخواهند داشت؟
- همین مسائل موجب مخالفت ما با شاه شد. شما یک جنبه را در نظر مى‏گیرید اما جنبه‏هاى زیادى دارد. در این پنجاه سال تنها فرهنگ ما را به عقب نبرده، سالهاى طولانى مردم را به عقب بردند؛ اقتصاد ما را به عقب بردند. ایران یک کشور فقیرى شده است.
 
ایران مخازن زیادى دارد اما این مخازن غارت شده است. نفت رفته است و پایگاه براى امریکا درست شده است. نیروهاى انسانى ما را به عقب راندند. به طورى که اگر بخواهیم اصلاح کنیم برنامه طولانى لازم دارد. ارتش ما را فاسد تربیت کردند، یعنى رؤساى ارتش در طبقات بالا. آنها به تبع افکار فاسد پدر و پسر، افکار فاسد دارند. ارتش ما را انگل تربیت کرده‏اند. [اصلاحات‏] محتاج به یک برنامه‏هاى طولانى است لکن ما از باب اینکه تمامى ملت ما بپا خواسته است و یک مطلب را مى‏خواهد: «آزادى، استقلال، حکومت اسلامى». امید آن را داریم که با کمک همه اقشار که اظهار همکارى مى‏کننداین فرهنگ را از حالت انگلى و استعمارى درآوریم و به یک فرهنگ استقلالى بدل سازیم، و به کمک همه اقشار اصلاح کنیم.
 
و مخازنمان را نگذاریم هدر برود و عاقلانه بفروشیم و عاقلانه صرف ملت، چه فرهنگ چه سایر جاهاى مورد نیاز بکنیم. در این پنجاه سال چه بلاهایى بر سر ما آوردند! ما مواجه با یک مملکت آشفته هستیم که از همه جهات درهم ریخته است. با کمک افراد ملت که اتفاقاً تمامى اقشار هم با ما موافقند، قیام کنیم و ما سالهاى طولانى البته این آشفتگیها را ترمیم کنیم. یک فرهنگ مستقل اسلامى، یک ارتش مستقل، یک اقتصاد سالم، یک زراعت که بکلى از بین رفته است، نیاز به سالها کار دارد تا برگردد به اول. مصیبتهاى زیادى داریم، و بیشتر آنها از این ابرقدرتها، از دست آنهاست. ان شاء اللَّه خودمان را از قید آنها آزاد خواهیم کرد تا به استقلال در تمام اقشار برسیم.

- خیلى متشکرم. سه امید و آرزو داریم:
اول) انتقال قدرت به دولت جدید؛ سریع و با آرامش و بدون شلوغى انجام گیرد.
دوم) وعده‏هاى عدالت براى همه مردم تحقق یابد.
سوم) مردم ایران و مردم امریکا به هم عشق بورزند، تفاهم کنند، احترام بگذارند. و ما مى‏خواهیم به هر شکلى که ممکن است به شما کمک کنیم که این سه امید و آرزو تحقق یابند.

- ما هم امیدواریم. آرزوى اول که کلیدش در دست اجانب است به واسطه فهم آنها، که دست از فشار و تهدید گذشته، دست از تحریکات و تهدیدات بردارند و اگر به ما مهلت بدهند خواهید دید که ملت ایران تحت اسلام و با آرامش و بدون تشنج قدرت را به دست خواهند گرفت؛ و قدرتى که به دست مى‏آید صرف در تحقق عدالت خواهد شد. 

اگر این قدرتمندهایى که در رأس ملتها واقع مى‏شوند کنار بروند یا اصلاح بشوند تفاهم با ملتها آسان خواهد بود. اما تا زمانى که آنها هستند تفاهم معلوم نیست بشود.

مرجع : جماران
سه شنبه ششم 11 1388
رهبر انقلاب برای نماز جمعه چقدر مطالعه می‌کنند؟
من براى رفتن به نماز جمعه، شاید به طور متوسط سه ساعت مطالعه مى‌کنم و همیشه هم ناراضیم؛ به خاطر این‌که واقعاً سه ساعت وقت کمى است...
فردا: پایگاه اطلاع‌رسانی دفتر حفظ و نشر آثار حضرت آیت‌الله خامنه‌ای به انتشار خاطره‌ای از سخنرانی رهبر انقلاب در مراسم بیعت ائمه‌ى جمعه‌ى سراسر کشور به اتفاق رئیس مجلس خبرگان در 12 تیر 1368 پرداخته است.

حضرت آیت‌الله خامنه‌ای در آن دیدار فرمودند:

من براى رفتن به نماز جمعه، شاید به طور متوسط سه ساعت مطالعه مى‌کنم و همیشه هم ناراضیم؛ به خاطر این‌که واقعاً سه ساعت وقت کمى است. به دلیل اشتغالات زیادى که همیشه داشتم، قبل از روز جمعه‌یى که مى‌خواهم به نماز بروم، فرصت نمى‌کنم مطالعه کنم. روز جمعه از ساعت هشت صبح تا وقتى که به نماز مى‌روم، مى‌نشینم مطالعه مى‌کنم؛ درعین‌حال احساس مى‌کنم وقتِ بسیار کمى است.

واقعاً جا دارد که یک خطبه‌ى روز جمعه، هفت، هشت ساعت مطالعه پشت سر خودش داشته باشد. اگر ما بتوانیم این مهم را تأمین کنیم، احساس مى‌شود که یک کلاس عمومى سراسرى براى عامه‌ى مردم خواهیم داشت، و این چیزى است که قطعاً انقلاب را پیش خواهد برد. بنابراین، بایستى هم ارتباط و اتصال آقایان روزبه‌روز مستحکمتر بشود، و هم آنچه که به مردم داده مى‌شود، روزبه‌روز سطحش بالاتر رود.

مردم به نماز جمعه و امام جمعه و چیز فهمیدن و یادگیرى مسائل سیاسى عالم علاقه‌مندند. هر کس قدرى از اخبار و تحلیلها و حرفهاى تازه‌ى دنیا و کشور را براى مردم بزند، آنها با شوق و علاقه دور او جمع مى‌شوند و به حرف او گوش مى‌دهند. اگر این برنامه در نماز جمعه باشد، بلاشک جاذبه پیدا خواهد کرد. باید با جاذبه‌هاى گوناگون، نماز جمعه را مورد توجه مردم قرار داد، تا آنها بیایند و اهمیت آن را درک کنند.
دسته ها : خاطرات - رهبری
پنج شنبه اول 11 1388

منوی چلوکبابی در سال ١٢٧٠/ عکس

 قیمت های چلوکبابی مشهدی میرآقا قرآنی باورنکردنی است

منبع : خبر آن لاین
دسته ها : عکس - خاطرات
پنج شنبه اول 11 1388
در "بله برون" نواب صفوی چه گذشت؟
«در طول 8 سال زندگی مشترک، سید کمتر از یکسال در کنارم بود، یا در حال مسافرت و تبلیغ بود یا در زندان، یا پنهان از چشم رژیم. اگر چه سخت و عجیب، اما خوشحالم که جزء معدود کسانی هستم که در تمام این سالها همراهش بودم.»
به گزارش خبر آن‌لاین، همزمان با سالگرد شهادت سید مجتبی نواب صفوی، چاپ پنجم کتابی با نام "بله برون" روانه بازار شد. آنچه در ادامه می خوانید؛ بخش هایی از کتاب «سیدمجتبی نواب صفوی» نوشته ارمیا آدینه است که در هفته جاری برای پنجمین بار از سوی انتشارات «کتاب دانشجویی» منتشر و روانه بازار نشر شد. این کتاب زندگی و مبارزات شهید نواب صفوی را در قالب 70 داستان کوتاه برای مخاطب بازگو می کند.

بله برون

کتابی از میان کتاب‌های پدرم بیرون آورد و گذاشت جلوی من و گفت: «بخوانید» اگر نمی‌خواندم، فکر می‌کرد، بی‌سوادم. البته چون دختر نواب احتشام بودم، خیلی دست و پایم را گم نکردم و شروع کردم به خواندن.

چند خطی که خواندم، پرسید:

ـ شما چرا اینقدر صورتتان را پوشانیده‌اید؟

گفتم: «وظیفه هر زن مسلمانی است که از مرد نامحرم خودش را بپوشاند.»

انگار که بخواهد امتحانم کند، گفت:

ـ اما من که با دیگران فرق دارم!

گفتم: «برای من فرقی ندارد. شما هم مثل دیگران نامحرم هستید.»

احتشام رضوی؛ رهبر قیام خراسان علیه کشف حجاب بود.

*
اواخر سال 1326 و در قم، آیت‌الله محمد حجت کوه‌کمره‌ای خطبه‌ عقدمان را خواند. نیره سادات نواب احتشام رضوی، شد همسر سید مجتبی نواب صفوی.

«در طول 8 سال زندگی مشترک، سید کمتر از یکسال در کنارم بود، یا در حال مسافرت و تبلیغ بود یا در زندان، یا پنهان از چشم رژیم. اگر چه سخت و عجیب، اما خوشحالم که جزء معدود کسانی هستم که در تمام این سالها همراهش بودم.»

*
شنیده بودم که علامه امینی در طبقه‌ دوم مدرسه قوام کتابخانه‌ کوچکی تأسیس کرده که برای تألیف کتاب "الغدیر" به آنجا می‌رود. به نجف که رسیدم یکسره به مدرسه‌ قوام رفتیم.

دو سال تمام روزها را در محضر اساتیدی چون علامه امینی، آیت‌الله حاج آقا حسین قمی و آیت الله شیخ محمد تهرانی، درس می‌خواندم و بعدازظهرها در کارگاه نجاری کار می‌کردم. اوقات فراغتم را هم آموزش دروس مدرسه‌ صنعتی به فرزندان علامه امینی پر می‌کرد.

*
فریاد زد: مگر شما قرآن نخوانده‌اید که فرموده است:

ـ «لا تکرموا امواتکم» مردگانتان را احترام نکنید؟!

رنگ چهره نواب تغییر کرد و با تحکم گفت:

ـ چنین جمله‌ای در قرآن نیست. آقا!

«کسروی» که خیلی جا خورده بود، با شتاب گفت:

ـ ببخشید، جسارت شد، شوخی کردم!

*
گفت: «برادران فعالیت‌های پراکنده و شخصی فایده‌ زیادی ندارد، باید برای کارها و مبارزاتمان برنامه‌ منظمی داشته باشیم». سید حسین امامی با شور و هیجان خاصی برخاست و گفت:

ـ من به همه‌ مقدسات قسم می‌خورم که برای برپایی حکومت اسلامی قیام کنم، اگر چه در این راه فدا شوم. «جان‌ها فدای اسلام».

سید پس از چند لحظه سکوت ادامه داد: «برادران، من حضرت سید الشهدا (ع) را در خواب دیدم که بازوبندی بر دست راست من بستند.» بغض گلویش را گرفت، همه با بی‌صبری به او نگاه می‌کردند، نواب بر خود مسلط شد و گفت:

ـ روی آن نوشته بود، «فدائیان اسلام.»

*
برای سید نوشتم که بیماری روحی دارم، چه کنم؟ در پاسخ نوشت: «گل درخت «سخاوت» و مغز حبه «صبر» و برگ «فروتنی» را به ظرف «یقین» بریز و با وزنه‌ «حلم» آنها را بکوب و بهم مخلوط کن. سپس آن را با آب «خوف» از خدای متعال خمیر نما، و با جوهر «امید» رنگ بزن و در دیگ «عدالت» بجوشان. بعد از آن در جام «رضا و توکل» صاف کن و داروی «امانت و صداقت» به آن مخلوط نما و از شکر «دوستی» آل محمد و شیعیان ایشان به مقدار کافی بر آن بریز و چاشنی «تقوا و پرهیزکاری» بر آن اضافه نما و هر روز با ذکر خدا در پیاله «توبه» قدری بنوش، تا بهبودی حاصل شود و کم کم پیکر انسانی‌ات پیدا شود. تقاضا می‌شود به خواندن تنها اکتفا نشود. بلکه جامه‌ عمل به آن پوشانده شود.
سه شنبه بیست و نهم 10 1388

عکسی قدیمی از مدرسه دخترانه در تهران

 این عکس در سال 1304 هجری شمسی گرفته شده است

مدرسه قدیمی در تهران

منبع : خبر آن لاین
دسته ها : عکس - خاطرات
سه شنبه بیست و نهم 10 1388
داستان بهشت و فلک شدن مهدی آذریزدی توسط وزارت ارشاد!
آقا، من و کتاب‌هایم را زنده کردند
وقتی آدم می‌بیند دستگاهی ـ وزارت ارشاد ـ از تشخیص اینکه چه چیز به سود دستگاه است عاجز باشد، دچار حیرت و تعجب می‌شود و از همه چیز ناامید می‌شود / من مطمئنم پس از مرگ، جایی جز بهشت ندارم، چرا که بهشت جای آدم‌هایی است که آزارشان به کسی نرسیده باشد و من هم آزارم به کسی نرسیده است.
در حالی که چند ماهی از فوت پدر ادبیات کودک و نوجوان ایران زمین می‌گذرد، انتشار یکی از نامه‌‌های استاد مهدی آذریزدی، پرده از چرایی فعالیت نکردن استاد برای انتشار کتاب‌های تازه‌تر برای کودکان و نوجوانان پس از انقلاب اسلامی بر می‌دارد.

به گزارش خبرنگار «تابناک»، انتشار نامه‌ای از مرحوم استاد مهدی آذریزدی که به تاریخ نوزدهم بهمن 1370 خطاب به قصه‌گوی ظهر جمعه رادیو ـ استاد محمدرضا سرشار ـ نوشته شده است، پرده از چرایی کم‌کاری‌های استاد برای چاپ کتاب‌های تازه‌تر پس از پیروزی انقلاب اسلامی برمی‌دارد.

استاد آذریزدی که در این نامه با هوالحق آغاز شده است، علت فلج شدن خود را برای ارایه کارهای تازه‌تر برای کودکان و نوجوانان این گونه توضیح می‌دهد: « هنگامی که وزارت ارشاد، اجازه چاپ کتاب «گربه تنبل» را نداد، اصلا فلج شدم و هر چه کار برای کودکان، نیمه‌کاره هم داشتم، کنار گذاشتم؛ یکی برای این که وقتی چاپ نشود، نوشتنش کاری بی‌نتیجه است، یکی هم برای این که «گربه تنبل»، صددرصد در راستای نظام جمهوری اسلامی ایران بود.»

آذریزدی در ادامه برای سرشار می‌نویسد: « و وقتی آدم می‌بیند دستگاهی ـ وزارت ارشاد ـ از تشخیص اینکه چه چیز به سود دستگاه است عاجز باشد، دچار حیرت و تعجب می‌شود و از همه چیز ناامید می‌شود.»

بنابر این گزارش این رنج‌نامه که به خوبی یکی از علت‌های کم‌کاری استاد آذریزدی را در دو دهه پایانی عمرش به روشنی نشان می‌دهد، با التفات رهبر انقلاب به ایشان و آثارش، چند ماه پیش از فوت استاد، او را به شدت تسکین داد.

استاد آذریزدی، همان شب به یکی از دوستانش گفت: « من آقا را، مرد ادیب و دانشمندی می‌دانستم؛ اما تا به امروز به ریزبینی و توجه وافر ایشان به کتاب آگاه نبودم. امشب خدا به من و کتاب‌هایم، به خاطر اخلاصم، محبت کرد. آقا، من و کتاب‌هایم را زنده کردند.» و در این هنگام، اشک در چشمان کم‌فروغ پیرمرد حلقه زد.

آذریزدی در روزهای عمر خود به همین دوست گفته بود: « من مطمئنم پس از مرگ، جایی جز بهشت ندارم، چرا که بهشت جای آدم‌هایی است که آزارشان به کسی نرسیده باشد و من هم آزارم به کسی نرسیده است.»

این نویسنده بزرگ ادبیات کودک و نوجوان جهان، همیشه در فکر زندگی سالم و ساده همراه با توکل و نماد کم‌مصرف کردن و درست مصرف کردن بود.

این گزارش می افزاید: آذریزدی که در اواخر عمر به دلیل فراموش شدنش، بسیار دلگیر بود، به گونه‌ای که قلم دیگر نمی‌‌توانست در میان دست‌های او به قصه‌پردازی بپردازد، عاشق شهدا و به ویژه شهیدان حماسه دفاع مقدس بود. در میان دست‌نوشته‌های منتشر نشده او، اشعار بلند و کوتاه برای شهیدان، از اخلاص این پیرمرد نسبت به حماسه‌آفرینان دفاع مقدس، خبر می‌‌دهد.

دکتر محمدعلی اسلامی ندوشن، در وصف آذر می‌نویسد: « از زمانی که پای من به کتاب‌فروشی «میر» باز شد، جوان لق‌لقی لاغر اندامی، با قبای بلند، ریش نو دمیده و کله نمره دو زده، متصدی آن بود، موجودی بود؛ نه در زی طلبه، ولی چون چندی با کتاب‌های قدیمی درس خوانده بود، حالت طلبه‌وار داشت. این جوان که بعدها در نوشتن کتاب برای بچه‌ها، شهرت نمایانی به دست آورد، مهدی آذریزدی بود؛ مردی که ما پس از انقلاب فراموشش کرده‌ بودیم.»

گفتنی است به تازگی تمبر استاد مهدی آذریزدی که با همت حوزه هنری استان یزد منتشر شده است و ویژه‌نامه‌های خبرگزاری قرآنی ایران و نشریه «یزدا» که به معرفی استاد و آثارش پرداخته‌‌اند، به سازمان ملل متحد و دانشگاه‌های فارسی‌زبان در کشورهای عراق، لهستان، اوکراین، روسیه، پاکستان و هندوستان هدیه شده است.
منبع : تابناک
دسته ها : خاطرات - فرهنگی
چهارشنبه بیست و سوم 10 1388
یاران نزدیک بازگو می کنند:
نواب صفوی و فداییان اسلام از منظر امام(ره)
مرحوم سید احمد خمینی می گوید: از دیدگاه متحجرین، مبارزه با شاه ننگ بود. در صورتی که از دیدگاه امام مبارزه روحانیون بزرگواری همچون «شهید نواب صفوی» روشنی بخش حیات اسلام و انقلاب و راه مبارزین بود.
در سالیان اخیر پاره ای از عناصر و جریانات سیاسی در راستای اهداف و آمال گروهی خویش به فضاسازی علیه مبارزات حق طلبانه و آرمان گرایانه جمعیت فدائیان اسلام و شهید نواب صفوی پرداخته‌اند.

به گزارش فارس، آنچه در پی می‌آید خاطرات شماری از منسوبین نزدیک امام(ره)، در جهت تبیین نظرات ایشان نسبت به شهید نواب و زدودن شائبه های مغرضانه از این دست و تجلیل از حرکت آرمان گرایانه و جسورانه آن شهید بزرگوار است که به شفافیت موضوع کمک خواهد کرد.

*آیت الله شهید سید مصطفی خمینی (ره)

جمعیتی در ایران معروف بودند به فدائیان اسلام، رئیس آنها مردی بود به نام سیدمجتبی نواب صفوی که واقعا دلیر و توانا بود و از روی احساس سنگ اسلام را به سینه می‌زد و نمی‌توان او را دور از حقیقت دانست. مرد شماره دو آنها دوست عزیز خودم مرحوم سید عبدالحسین واحدی بود. این طایفه از دیر زمانی در قم زیست می‌کردند. آن وقت‌ها ما قم بودیم و از دور آنها را می‌پاییدیم. تا آنکه شبانه عده‌ای با چوب و چماق در پیش چند صد نفر طلبه بر آنها هجوم بردند و آنان را زدند که دیگر کار به آخر رسیده بود و دیگر نتوانستند در قم بمانند . در نتیجه رحل اقامت را به تهران بردند تا سرانجام به دست پسر رضاخان و با سکوت مرگبار علماء‌ آنها را تیرباران کردند. اگر چه دوست من سید عبدالحسین را در جای دیگر از بین بردند و داغش را در دل ما گذاردند.
ر. ک. به: یادها و یادمان‌ها از آیت الله سید مصطفی خمینی ج1، ص205 - 204

*حجت الاسلام و المسلمین مرحوم حاج سید احمد خمینی (ره)

در قضیه اعدام نواب صفوی و سایر اعضای فداییان اسلام، امام از مرحوم آقای بروجردی و مراجع دلخور شدند که چرا موضع تندی علیه دستگاه نگرفتند و اینها را نجات ندادند. امام در این قضیه خیلی صدمه روحی خوردند. در آن اوضاع و احوال شرایط به گونه‌ای بود که از دیدگاه متحجرین مبارزه با شاه ننگ بود، یعنی استدلال می‌کردند، حالا که بناست یک روحانی اعدام شود، لباس روحانی را از تن او بیرون بیاورید تا به مقام روحانیت اهانت نشود! درست نقطه مقابل، تفکر امام که اعتقاد داشتند روحانی باید با کسوت مقدس روحانیت شهید شود تا مردم بفهمند و آگاه شوند که اینها در صحنه هستند. از دیدگاه متحجرین مبارزه با شاه ننگ بود در صورتی که از دیدگاه امام مبارزه روحانیون بزرگواری همچون شهید نواب صفوی روشنی بخش حیات اسلام و انقلاب راه مبارزین بود.
ر. ک. به: مجموعه آثار یادگار امام - ج 1 - ص 660

*همسر مکرمه حضرت امام (ره)

مرحوم نواب صفوی و برادران واحدی را می‌خواستند بکشند، من با مادر آنها دوست بودم. آقا رفتند پیش اقای بروجردی که در این کار دخالت کنند ولی ایشان گفتند من در کار آنها دخالت نمی‌کنم. بعد هم آنها را کشتند.
ر. ک. به: روزنامه اطلاعات 12 خرداد 73 ص 11

*خانم زهرا مصطفوی، دختر حضرت امام (ره)

حدودا سال 1334 بود که فداییان اسلام را محاکمه می‌کردند. در اتاق ایستاده بودم و مادرم داشتند کار می‌کردند که امام وارد شدند. صورت ایشان به شدت برافروخته بود و چشم ها حالت فوق العاده عصبانی و ناراحت ایشان را نشان می‌داد. فقط عبایشان را گوشه‌ای انداختند و با عصبانیت وارد شدند. گویا مادر از جریان خبر داشتند که پرسیدند: نتوانستید کاری کنید؟ گفتند: نخیر، نشد، نتوانستم. ایشان - آقای بروجردی- می‌گویند من به این کارها کاری ندارم... بعد امام از اتاق بیرون رفتند ولی حالشان خیلی منقلب بود، چون می‌دانستند نتیجه محاکمه فداییان اسلام یعنی اعدام. این را چون می‌دانستند، خوب معلوم بود مساله اعدام یک عده جوان بی‌گناه فعال مبارز طبیعتا چقدر سخت بود. بعد من از مادرم پرسیدم که جریان چیست؟ گفتند: محاکمه فداییان اسلام است و آقا [امام خمینی] پیش آیت الله العظمی بروجردی رفتند که بلکه ایشان جلوی محاکمه و اعدام گرفته شود، اما ظاهرا موفق نشده‌اند. چون مرام ایشان (آقای بروجردی) این بود که به حکومت کاری نداشته باشند.
ر ک. به:‌روزنامه اطلاعات 17 خرداد 67

*مرحوم آیت الله سید محمد باقر سلطانی طباطبایی (ره)

حضرت امام برای کمک به فداییان اسلام مخصوصا آزادیشان خیلی می‌کوشید. من در امر فداییان اسلام بسیار کوشا بودم. البته مقداری به خاطر تذکرات امام خمینی(قدس سره).
ر. ک. به: نشریه حوزه شمار 44 - 43 یادواره آیت الله العظمی بروجردی ص 38 - 37

*آیت الله جعفر سبحانی

در سال 1334 که مرحوم نواب و دوستانش دستگیر شدند و در آستانه اعدام قرار گرفتند، ایشان (امام) سه نامه نوشتند. یکی به آقای بهبهانی، یکی به مرحوم صدرالاشرف و یکی هم به حاج آقا رضا رفیع. من بعدها از ایشان راجع به جواب نامه‌ها سوال کردم، ایشان فرمودند: من خط آقای بهبهانی را نمی‌شناسم و خطوط سیاسی ایشان را هم نمی‌دانم اما جواب نامه را ظاهرا یک بچه 12 ساله گفته بودند و او نوشته بود!
ر. ک. به: ویژه‌نامه رسالت "پرتوی از خورشید " 12 خرداد 78، ص 34

*آیت الله مسعودی خمینی

به زعم حضرت امام (ره) از آنجا که با دستگاه شاه به طور صد در صد مخالف بودند، شیوه نواب را برای براندازی می‌پسندیدند. امام از ابتدای کار مبارزه می‌دانست که برای چه مبارزه می‌کند و برای هر مرحله برنامه ویژه‌ای طراحی کرده بود. آن دسته از افراد و افکاری که به نواب بابت تندی‌اش انتقاد می‌کردند بعدها به امام بابت حمله‌های مستقیمشان به آمریکا خرده گرفتند.
ر. ک. به: خاطرات آیت الله مسعودی خمینی انتشارات مرکز اسناد انقلاب اسلامی

* مرحوم حجت الاسلام والمسلمین علی دوانی

در جریان اعدام مرحوم نواب و یارانش، امام با ابراز تاسف فرمودند: چه کنم کسانی را در بیت آیت الله بروجردی گذاشته‌اند که نمی‌توانم کاری کنم، البته می‌روم و اقدام می‌کنم.
ر. ک. به: شرح حال کتاب آیت الله بروجردی - ص 381

*آیت الله محمد واعظ زاده خراسانی

حضرت امام (ره) از فداییان اسلام پنهان حمایت می‌کرد. یک روز در جلسه خصوصی از ایشان شنیدم که فرمود: اینان (فداییان اسلام) بدون هیچ آلت و اسلحه‌ای فقط با سخنرانی، با دستگاه درافتاده‌اند و دستگاه را به وحشت انداخته‌اند. می‌شود کار کرد! حضرت امام چون می‌دید حضرت آیت الله بروجردی حمایت نمی‌کنند رعایت ادب را می‌کرد و علنا حمایت نمی‌کردند. اصحاب حضرت امام نظرشان این بود که باید به نحوی از این گروه حمایت کرد.
ر. ک. به : نشریه حوزه شمار 44 - 43 یادواره آیت الله العظمی بروجردی - ص 230

* مرحوم شیخ صادق خلخالی

شاید دستگاه شاه فهمیده بود که مرجع تقلید، آیت الله بروجردی با فداییان اسلام رابطه خوبی ندارد و لذا آنها را گرفت و اعدام کرد و از این حیث نگران نبود. همین کارها موجب شد که امام از بیت آقای بروجردی فاصله گرفت و دیگر رفت و آمد خود را به آنجا عملا قطع نمود. چون امام و سایر علماء در آن زمان در درجه دوم قرار داشتند. لذا چند نامه نوشتند و به شاه گوشزد کردند که این اعدام ها به صلاح نیست، اما شاه به حرف آقایان گوش نکرد.
ر. ک. به: خاطرات مرحوم خلخالی ج 1 ص 48
منبع : تابناک
يکشنبه بیستم 10 1388
آماده فرود شدیم ولی
خاطره از یک خلبانان سی 130
پرواز در شرایط سخت آب و هوایی

صبح روز بیست و پنجم بهمن ماه سال 1359 یعنی اولین سال شروع جنگ تحمیلی، وقتی خانه را به طرف گردان پروازی ترک می کردم، همسرم گفت:

- امروز تولد دخترمان است ... اگر می توانی زودتر به خانه برگرد ... ضمناً شیرینی فراموش نشود.
گفتم: "تمام سعی ام را می کنم که زودتر به خانه بیام."

به طرف گردان راه افتادم و پس از رسیدن به سمت تابلوی پروازی جایی که برنامه روزانه را می نوشتند، رهسپار شدم. معمولاً خلبانان پس از رسیدن به محل کار خود در اولین فرصت اطلاعات پروازی و ماموریت های محوله را بر روی تابلو مشاهده می کنند. با دیدن تابلو متوجه شدم که در آن روز آماده نیم ساعته هستم؛ یعنی هر زمان از روز پس از ابلاغ ماموریت می بایست ظرف مدت نیم ساعت با سایر کروی پروازی و هواپیمای آماده، پرواز نمایم. این هواپیما می توانست در پشتیبانی از جبهه، جابه جایی بار و مسافر و مجروحین جنگی کمک شایان توجهی را بنماید. با خواندن اسامی کروی به سراغ آنها رفتم و از آنها خواستم که در اطاق بریفینگ جمع شوند تا درباره پرواز احتمالی آن روز که بدون شک ماموریت تخلیه مجروحان جنگی از غرب کشور بود، مدتی صحبت نماییم و به این ترتیب در زمان انجام ماموریت از هماهنگی بیشتری برخوردار شویم و کار ارجاعی را به نحو مطلوب تری انجام دهیم.

توجیهات پروازی انجام شد

همه بی درنگ به اتاق بریفینگ رفتیم. حدود نیم ساعت درباره مسیر پرواز و وضعیت هوا، چگونگی انجام تخلیه مجروحین، نحوه برخورد با آنها و همچنین استفاده از وسایل کمک ناوبری، دستگاه های رادیویی کدهای روز و غیره صحبت کردیم.

پس از پایان جلسه به سایر خلبانان که در باشگاه گردان بودند، پیوستم.

به طرف محل ماموریت پرواز کردیم

ساعت چهار و نیم عصر بود که از عملیات به گردان اعلام شد آماده نیم ساعته را در اسرع وقت جهت تخلیه مجروحین اعزام نمایند.

من و سایر نفرات کروی پروازی به سرعت به سمت هواپیمای از پیش اعلام شده رفتیم و پس از بررسی وضعیت هواپیما آن را روشن کرده و حرکت نمودیم. جهت پرواز به ابتدای باند رفتیم و پس از مدت کوتاهی به پرواز در آمدیم. سپس با چند گردش، خود را در مسیر پروازی مقصد قرار دادیم. غروب آفتاب در حدود ساعت 6:20 دقیقه عصر بود. خوشبختانه هوا خوب بود. ما باید برابر دستورالعمل پروازی و هماهنگی انجام شده شروع به اوج گیری تا ارتفاع هیجده هزار پا می نمودیم. بعد از غروب آفتاب روی شهر ملایر قرار گرفتیم.

هوا تقریباً تاریک شده بود. به سمت مقصد گردش کردیم. تنها وسیله ناوبری که می توانست ما را به سمت مورد نظر هدایت کند، رادیوی شهری در نزدیکی فرودگاه مقصد بود. لذا نیاز بود هر چه زودتر با توجه به موقعیت زمانی و مکانی، خود را به پایین ترین ارتفاع ممکن برسانیم. بنابراین تصمیم گرفتیم با هماهنگی مرکز کنترل تهران، تا ارتفاع چهارده هزار پا پایین بیاییم. کلیه تماس های رادیویی خیلی خلاصه و به صورت رمز انجام می شد. همچنین تمام چراغ های خارج و داخل هواپیما را نیز خاموش کرده بودیم. چراغ های شهرهای مسیر هم خاموش بودند.

آماده فرود شدیم ولی ...

حدود چهل مایلی مقصد، با فرودگاه اهواز تماس گرفتیم. با رادار منطقه نیز تماس داشتیم و مسیر خود را قبلاً به اطلاع رسانده بودیم. هوا کاملاً تاریک شده بود. ضمن هماهنگی با برج کنترل به تدریج پایین آمدیم. در فاصله بیست مایلی، از فرودگاه درخواست کردیم یک بار چراغ های باند را روشن نماید. باند مورد نظر از دور به صورت دو خط موازی دیده می شد. ما در سمت راست باند قرار داشتیم. پس از آن دقیقاً در سمت باند قرار گرفتیم و به تدریج پایین آمدیم. حدوداً در ارتفاع نه هزار پایی قرار داشتیم و فاصله ما با باند تقریباً دوازده مایل بود. به برج کنترل گفتم که چراغ های باند را خاموش نماید. به خلبان دوم اعلام شد که بازدیدهای قبل از نشستن هواپیما را انجام داده و برای فرود آماده شود. در همین لحظه ناگهان شیئی پرنده که از قسمت عقب آن آتش خارج می شد و در حال اوج گیری بود، از جلوی هواپیمای ما به سمت شمال پرواز کرد. مسئله غیر منتظره و تکان دهنده ای پیش آمده بود. در ابتدا تصور کردیم به سمت ما موشک پرتاب کرده اند. رادار منطقه نیز با التهاب بسیار اعلام کرد که یک هدف ناشناخته در منطقه پروازی شما مشاهده گردیده و شرایط فرودگاه قرمز می باشد.

سرانجام به زمین نشستیم

پس از کمی گفت و گو با برج کنترل فرودگاه، متوجه شدیم هواپیمای ما نسبت به باند پروازی حدود سه الی چهار مایل فاصله دارد و با توجه به شرایط موجود در فرودگاه مورد نظر به دلایل گوناگون هیچ راهی جز نشستن وجود نداشت. اگر از فرود منصرف می شدیم، می بایست اطراف فرودگاه را دور زده و مجدداً خود را برای نشستن در امتداد باند قرار می دادیم. ضمناً نمی توانستیم به راست گردش کنیم زیرا ارتفاعات بلند شمال فرودگاه مانع بزرگی بود. همچنین مسئله تخلیه مجروحین و انتظار آنها در صدر مسائل قرار داشت.

تصمیم به نشستن گرفتیم. در حدود یک مایلی بودیم که برج فرودگاه اعلام نمود به نشستن ادامه دهید، تمام مواضع پدافندی اطراف باند در جریان فرود شما می باشد.

سرانجام به باند رسیدیم. پس از خاموش کردن، هواپیما به داخل ترمینال رفتیم که مجروحین را تا آمدن هواپیما در آن جا نگهداری می کردند. از مسئول تخلیه تعداد مجروحین را پرسیدم. به چهل نفر اشاره کرد و گفت که فقط یک نفر از آنها حال وخیمی دارد.

به مجروحین گفتم:
- به عنوان خلبان این هواپیما پیشنهاد می کنم چنان چه شرایط شما اضطراری نیست فردا صبح به سمت تهران پرواز کنیم.

همگی قبول کردند و قرار شد من با مجروحی که حالش بد بود به بیمارستان بروم و چنان چه پس از معاینه پزشکان تاکید بر اعزام سریع او داشتند دیگر فرصت را از دست نداده و به هر طریق ممکن او و سایر مجروحان را به تهران منتقل کنم و در غیر این صورت پرواز را تا فردا به تاخیر اندازیم.

من به اتفاق مجروح اشاره شده به بیمارستان رفتم. سایر کروی پروازی درخواست کردند که تا صبح در فرودگاه نزد پرسنل پدافند در نزدیکی یکی از مواضع که با محل پارک هواپیما فاصله چندانی نداشت، استراحت کنند.

در بیمارستان، دکتر پس از معاینه دقیق اعلام کرد که مجروح مشکلی ندارد و می تواند صبح اعزام شود. شب را کنار او ماندم و فردا صبح با هم به وسیله آمبولانس راهی فرودگاه شدیم.

در فرودگاه یک هلیکوپتر توجه مرا به خود معطوف داشت. هلیکوپتر در حال تخلیه مجروح بود و با توجه به این که مسئولین در جریان توقف ما قرار داشتند، صبح از گوشه و کنار برای ما مجروحین دیگری نیز فرستاده بودند به طوری که هواپیما به حداکثر ظرفیت خود رسیده بود.

مجددا به پرواز در آمدیم

چک های قبل از پرواز انجام شد. پس از هماهنگی با برج و بررسی وضعیت هوای مسیر و مقصد، درخواست روشن کردن موتور را نمودیم. با توجه به این که هوای تهران چندان مناسب نبود، درخواست پرواز از طریق همدان با موافقت روبه رو شد. به هر حال به پرواز در آمدیم. هوای مسیر تا همدان خوب بود از همدان به بعد یک لایه ابر که فعالیت چندانی نداشت در ارتفاع پانزده هزار پایی مشاهده گردید.

در هفتاد مایلی، ضمن تماس با تقرب تهران ما را هدایت کردند که از طریق کهریزک با استفاده از سیستم نشستن توسط آلات دقیق هواپیما طرح تقرب را انجام دهیم. تدریجاً وارد ابرهای باران زا شدیم. پس از چند لحظه کوتاه لبه بال یخ زد. به همین دلیل از سیستمی که روشن کردن آن از یخ زدن بعضی نقاط هواپیما جلوگیری می کند استفاده کردیم و همه تلاش مان بر این بود که با استفاده از رادار هواپیما داخل ابرهای خطرناک نشویم و ارتعاشات و تکان های هواپیما را به حداقل برسانیم.
پس از گذشتن از منطقه رودشور از ابر خارج شدیم. در حوالی کهریزک بودیم که تقرب اعلام کرد دید فرودگاه هزار متر می باشد و علت را مه آلود بودن هوا اعلام کرد.

به هر زحمتی که بود فرود آمدیم

خلبان دوم هواپیما قبلاً طرح فرودگاه را آماده کرده بود. مروری بر آن نمودیم. پس از قرار گرفتن در ضلع آخر متوجه شدیم که دید برای نشستن از آن چه که تقرب و سپس برج کنترل اعلام کرده بود نیز کم تر است. به هر حال با استفاده از آلات دقیق هواپیما در کم ترین ارتفاع ممکن قرار گرفتیم. چراغ های باند در مسیر دیدمان قرار داشت. پس از نشستن به سمت شمال فرودگاه خزش کردیم. آمبولانس ها با استقرار در نزدیکی هواپیما، مجروحین را تخلیه می نمودند و اغلب خود ما نیز در انتقال مجروحین به داخل آمبولانس ها شرکت می جستیم. به هر حال ماموریت با موفقیت به پایان رسیده بود.

پس از اتمام کار با عملیات مهرآباد تماس گرفته و درخواست مراجعت به پایگاه اصلی خود را نمودم.

گوینده ضمن گفتن خسته نباشید، اجازه پرواز را به ما ابلاغ کرد. پس از هماهنگی با برج کنترل به پرواز در آمدیم و به طرف پایگاه رفتیم. هواپیما در کنترل خلبان دوم بود و من در طول مسیر بازگشت، حوادث چندین ساعت گذشته را در ذهن خویش مرور می کردم. آرامش خوبی داشتم. مجروحین به مقصد رسیده وهواپیما هم سالم بود. پس از فرود، هواپیما را به پارکینگ انتقال دادم. سپس وقایع را برای افسر عملیات گردان شرح دادم و پیشنهاد کردم که پرواز ها در آن منطقه به گونه ای باشد که در روز و با دید کافی انجام پذیرد. همچنین متذکر شدم رعایت این امر در سلامتی هواپیما ها و سرنشینان آن بسیار حائز اهمیت می باشد که پس از مدتی این امر مورد موافقت قرارگرفت.

راه خانه را در پیش گرفتم. به یاد تولد دخترم چند شاخه گل و یک کیک کوچک تهیه کردم و با خیالی آسوده زنگ را به صدا در آوردم.
منبع : فردا
دسته ها : خاطرات - جبهه و جنگ
يکشنبه بیستم 10 1388
فرمانده بی‌شکست
سردار حاج احمد کاظمی
همشهری: شهید احمد کاظمی در دوم مرداد سال 1338 در نجف آباد اصفهان در کوچه ملاصدرا در خانواده‌ای مذهبی به‌دنیا آمد.

دوران تحصیل را در مدرسه دهقان گذراند و سال1358 موفق به اخذ دیپلم ماشین‌آلات کشاورزی ازهنرستان دکتر شریعتی شد. پس از پیروزی انقلاب اسلامی به اتفاق شهید محمد منتظری، شهید غلامرضا صالحی و شهید غلامرضا یزدانی در دی ماه سال1358 راهی سوریه شد. او تصمیم داشت همراه با گروه‌های فلسطینی آموزش‌های چریکی را در کنار سازمان‌های فعال و مبارز فلسطینی فراگیرد و وارد مبارزه علیه رژیم صهیونیستی شود، اما حوادث کردستان او را مجبور به بازگشت به کشور کرد. او در کردستان و در کنار سرلشکر رحیم صفوی، شهید حسین خرازی، شهید همت و دیگر برادران سپاه موفق به شکست ضد‌انقلابیون و بازگرداندن امنیت به کردستان شد.

در سال1360و با توجه به وضعیت کردستان و اصرار برخی فرماندهان سپاه به عضویت سپاه پاسداران انقلاب اسلامی در آمد و با شروع جنگ تحمیلی- به‌رغم مجروحیتی که در یکی از جنگ‌هایی که با عناصر ضد‌انقلاب در کردستان داشت و هنوز با عصا راه می‌رفت- با اصرار زیاد خودش به همراه گروه شهید غلامرضا محمدی به پادگان گلف اهواز رفت تا در نصاره، نقطه‌ای نزدیک آبادان به دوستانش بپیوندد. تجربیات آموزش چریکی در پادگان حموریه سوریه و جنگ کردستان برایش خیلی ارزشمند بود و در جبهه جدید جنگ در محور فارسیاد و دارخوین به کمکش آمد به‌طوری که نیروهای مردمی به‌صورت خودکار فرماندهی او را پذیرفتند و احمد نخستین دوره فرماندهی بر نیروهای مردمی را در جبهه فارسیاد تجربه کرد.

در سوم آذر ماه 1360 با استفاده از دوستان همرزم خود و امکانات به‌دست آمده از دشمن در عملیات ثامن‌الائمه، یک تیپ قدرتمند را به نام تیپ 8 نجف اشرف تشکیل داد و با استقرار در شهر شوش، یکی از مهم‌ترین محورهای عملیاتی را عهده دار شد و مقدمات مهم‌ترین عملیات جنگ که بعدا از سوی امام (ره) فتح‌المبین نام گرفت را فراهم کرد.

سال 1360 او در شرایطی بسیار سخت و نابرابر با دشمن با قبول یکی از به‌یاد ماندنی‌ترین تصمیمات در حالی‌که همه از آزادی شهر خرمشهر ناامید بودند به‌صورت استشهادی به‌اتفاق شهید خرازی (فرمانده لشکر 14 امام حسین) به انبوه دشمن در خرمشهر حمله کرد و از روش منحصر به فرد خود که دور زدن دشمن بود استفاده کرد و شهر خرمشهر را با هزاران نفر از نیروهای دشمن به محاصره خود درآورد و لحظاتی بعد از آن بیش از 15هزار نفر از نیروهای دشمن با زیرپوش‌های سفید خود را تسلیم او کردند و صدای بانگ ‌الله‌اکبر در شهر خرمشهر طنین افکن شد. اما هرگز کسی ندانست که احمد به همراه حسین، فاتح اصلی خرمشهر بود و او هیچ‌گاه حاضر نشد به این عمل اعتراف کند.

شهید احمد کاظمی در عملیات خیبر و بدر به اتفاق رفیق شفیق خود مهدی باکری که به‌شدت به او عشق می‌ورزید یکی از متهورانه‌ترین صحنه‌های جنگ را به نمایش گذاشت و در نیمه‌های شب با هلی برد به روی جزایر مجنون در عمق هور‌العظیم- که خود و شهید باکری در نخستین فرود در آن شرکت داشتند- در طول یک شب دو جزیره بسیار مهم نفتی را به‌نام جزیره مجنون شمالی و جنوبی از تصرف دشمن خارج و از آن عبور کرده و در شمال شرق بصره ضربات سنگینی به دشمن وارد کردند.

در همین عملیات، یکی از انگشتان احمد بر اثر اصابت ترکش قطع شد. ایشان با وجود درد شدید جهت جلوگیری از عفونت، محل زخم انگشت را در آب و نمکی که از سنگر عراقی‌ها آورده بودند قرار می‌داد ولی حاضر به ترک جبهه نبود. در عملیات بدر مهدی باکری آهنگ رفتن کرد و با شهادتش احمد را در حسرتی جانسوز فرو برد. با شهادت باکری احمد به‌شدت ناراحت بود. احمد حاضر نبود دوست صمیمی خود را که حالا جنازه مطهر او در دست دشمن بود تنها بگذارد. اما با اصرار شدید، احمد با چشمانی مالامال از اشک سوار قایق شد و به عقب برگشت، اما او از شدت دوری مهدی مریض شد و مدتی در سنگر در بستر بیماری افتاد. خروش و شدت عمل او در جنگ و عدم‌فرصت به دشمن در تاریکی‌های شب و صحنه نبرد در کنار این روح لطیف همه را متعجب می‌ساخت.

آذر ماه سال1364 او یکی از برجسته‌ترین فرماندهان شناخته شده جنگ در سطح کشور بود. حاج احمد در نزدیک‌ترین مناطق به خطوط دشمن حمام آب گرم برای رزمنده‌ها فراهم می‌کرد. بهترین غذا را در خط مقدم خطوط فرماندهی‌‌اش برای بچه‌های لشکر تهیه می‌دید؛ تئوری‌‌اش این بود چلوکباب در خط مقدم و ساچمه‌پلو در عقب جبهه. در لشکر احمد نظم حرف اول را می‌زد طوری که بارها سپهبد شهید صیاد شیرازی نظم و نگهداری تجهیزات را در لشکر 8 نجف بی‌نظیر و به‌عنوان الگو مطرح می‌کرد.

احمد کاظمی پس از شهادت دوست صمیمی‌‌اش مهدی باکری شاهد مصیبت سخت دیگری شد. شهادت دوست بسیار صمیمی‌‌اش حسین خرازی در عملیات کربلای 5 احمد را بسیار متأثر کرد.او منتظر بود که در لحظات پایانی جنگ به دوستان شهیدش بپیوندد، اما مصلحت چیز دیگری بود. احمد در بیست و هفتم بهمن ماه سال69 به درجه سرتیپ تمامی نایل آمد.
هیچ عملیاتی نیست که در طول جنگ اتفاق افتاده باشد و احمد کاظمی در آن پیروز نباشد. او همیشه نقش‌اش را به بهترین شکل انجام می‌داد حتی در عملیات رمضان که عملیات ناموفقی بود حاج احمد تنها فرماندهی بود که در شرق بصره تا نهر کتیبان جلو رفت و قلب دشمن را شکافت ولی به‌علت عدم‌پیشروی در مناطق دیگر به منطقه قبلی بازگشت.

محسن رضایی، فرمانده وقت سپاه می‌گوید: ما 4لشکر داشتیم که اینها وقتی هرجا وارد می‌شدند، هیچ خطی در مقابلشان قدرت مقاومت نداشت، حاج همت و لشکر 27 محمد رسول‌الله(ص)، حسین خرازی و لشکر 14 امام حسین(ع)، مهدی باکری و لشکر 31 عاشورا، احمد کاظمی و لشکر 8 نجف اشرف که در هر کجا وارد می‌شدند بدون استثنا با موفقیت همراه بودند. 2نفر از فرماندهان عراقی که اسیر شده بودند می‌گفتند وقتی اسم احمد کاظمی، حسین خرازی و مهدی باکری می‌آمد ما بر اندام‌مان لرزه می‌افتاد و دعا می‌کردیم ما روبه‌روی این لشکرها نباشیم چون مطمئن بودیم اینها می‌آمدند و می‌زدند و هیچ کس جلودارشان نبود.

پس از جنگ

پس از جنگ، موفق به ادامه تحصیل و گذراندن دوره کارشناسی ارشد در دانشگاه تهران شد. در سال1379 با حکم فرمانده کل قوا به‌مدت 5سال به‌عنوان فرمانده نیروی هوایی سپاه منصوب شد. در این مقطع برای نخستین بار نیروی هوایی سپاه را مجهز به هواپیمای جنگنده سوخو 24 کرد و سازمان هلی‌کوپتری را با خرید هلی‌کوپترهای ام.آی 17 سازماندهی کرد و حتی موفق به ساخت هلی‌کوپتری شد که امروز در سطح ملی مورد توجه واقع شده است.

پیشرفت در سیستم موشکی سپاه

نقش قابل توجه او در پیشرفت سیستم موشکی سپاه بود. برای موشک شهاب 3 با بردهای گوناگون شبانه‌روز وقت گذاشت تا به ثمر رسید. مدت ماموریت احمد در نیروی هوایی به شش سال و نیم رسید. احمد کاظمی به‌علت جراحت‌های زیاد در طول دوران دفاع مقدس به 55درصد جانبازی نایل شد و به جهت رشادت‌ها و توانمندی‌ها خود از دست مقام معظم رهبری 3مدال فتح و شجاعت را به افتخارات خود افزود. سال1384 حاج احمد با حکم مقام معظم رهبری فرمانده نیروی زمینی سپاه شد.

فرماندهی نیروی زمینی

در مراسم تودیعش در نیروی هوایی گفت: «واقعا نمی‌دونم که چرا از جنگ تا اینجا رسیدم. ولی خدا را شاهد می‌گیرم که هیچ روزی نیست که از واماندگی از این کاروان غبطه و حسرت نخورم و قطعا گیر در خودمه، از خدا می‌خوام به حق حضرت فاطمه زهرا(س) من دوست داشتم در نیروی هوایی شهید بشم ولی در نیروی زمینی دوران شهادت ما فرابرسد و از خدا فقط همین رو می‌خوام، اگه که کاری کردم، رزمنده‌ای بودم، اگرم گناهکار هستم به خاطر دوستان شهیدم خدا مارو ببخشه و ما شرمنده نشیم و سرافکنده نباشیم، نمی‌خوام غیراز شهادت به اون دنیا وارد بشم».

وی طی 3ماه فعالیت در نیروی زمینی خدمات بی‌شائبه‌ای عرضه داشت. احمد کاظمی در آخرین روزهای دنیایی‌‌اش دیگر تاب و توان نداشت، قلب او آینه‌ای شفاف از گذشته شده بود. هر لحظه انتظار می‌کشید و از دوستان می‌خواست برای رفتنش دعا کنند.

احمد کاظمی یکی از نام‌آورترین سرداران فداکار اسلام در عصر انقلاب اسلامی و در عین حال برای بسیاری از مردم ایران گمنام‌ترین فرماندهان دوران دفاع مقدس و پس از آن بود. صبح نوزدهم دی ماه سال 1384 احمد برای همیشه از خانواده و بچه‌ها خداحافظی کرد. به هنگام سوارشدن بر هواپیما، مهدی باکری را در افق ابرهای آبی می‌دید. او رفت تا برای همیشه از تمام خستگی‌ها و ناملایمت‌های دنیا خداحافظی کند.

11ستاره فروزان انقلاب در یک پرواز به سوی ارومیه در سرزمین خاطره‌هایشان برای همیشه ماندگار و ثابت قدم در پیشگاه حضرت دوست شدند. او در کنار دوستان شهیدش حسین خرازی و مصطفی ردانی‌پور در گلزار شهدای اصفهان جای گرفت. سردار سرلشکر پاسدار کاظمی به همراه یارانش رفت و آنانی که با عشق به آنها زندگی می‌کردند در فراقشان چشم انتظار ماندند. روحشان شاد و یادشان سبز.
منبع : فردا
شنبه نوزدهم 10 1388
ماجرای مباحثه آیات عظام بروجردی و صافی
خدمت ایشان درس خارج می خواندیم که یک روز طبق روال آقا از ما پرسش کردند و بنده هم برای ایشان استدلالاتی آوردم. همین استدلالات مورد توجه آقا قرار گرفت و آن جلسه تبدیل به مباحثه شد. الله بروجردی فرمودند شما هوش خوبی دارید. چون ایشان کمتر از کسی تعریف می کرد. این تعریف مورد توجه همه قرار گرفت. ایشان گاهی در برخی مجالس نوع استدلال بنده با استاد را مثال زده بودند.دیگر از آن به بعد مباحثه ما سر زبان ها افتاده بود.
گفت وگوی زیر بخشی از پرسش و پاسخ بلندی است که در سال 1386 با آیت الله علی صافی انجام شده است. این گفت وگو برای نخستین با در سرویس اندیشه خبرآنلاین منتشر می شود.

پنج سال پیش بود برای دیدن او به گلپایگان رفتم.عید نوروزبود و مهمان منزلش شدیم. به صرف چای و شیرینی. این چهارمین دیدار ما بود. آیت الله علی صافی، مردی صمیمی و صاف بود که هر وقت دوست داشتی می توانیتی به راحتی او را ببینی. هر بار سوالاتی می پرسیدیم و او نیز با آرامشی تماشایی و طنین صدایی شنیدنی پاسخ می داد.گفت و گوی زیر بخشی از پرسش و پاسخ بلندی است که در آخرین دیدار با ایشان داشتم. این گفت وگو برای نخستین با در سرویس اندیشه خبرآنلاین منتشر می شود.

چگونه شد که با آیت الله بروجردی مباحثه کردید؟

خدمت ایشان درس خارج می خواندیم که یک روز طبق روال آقا از ما پرسش کردند و بنده هم برای ایشان استدلالاتی آوردم. همین استدلالات مورد توجه آقا قرار گرفت و آن جلسه تبدیل به مباحثه شد. الله بروجردی فرمودند شما هوش خوبی دارید. چون ایشان کمتر از کسی تعریف می کرد. این تعریف مورد توجه همه قرار گرفت. ایشان گاهی در برخی مجالس نوع استدلال بنده با استاد را مثال زده بودند.دیگر از آن به بعد مباحثه ما سر زبان ها افتاده بود.

ماجرای تو ضیح المسائل آقای بروجردی و تدوین جامع الفروع چه بود؟

آقای کرباسچیان زمانی که قم بودند توضیح المسائل آیت الله بروجردی را تألیف کردند. یادم می آید که چند نفر به ایشان کمک می کردند از جمله آقای فقیهی که مرد فاضلی بود و ترجمه ی خوبی از نهج البلاغه دارد. آقای بروجردی دستور دادند چند نفر توضیح المسائل را ببینند چون اولین دفعه ای بود که رساله ی جامع الفروع ایشان تغییر شکل پیدا می کرد. در هر صورت توضیح المسائل رساله ی خوبی است و رواج دارد. رساله ی ما هم همین توضیح المسائل است.

آن دوران شما با مدرسه علوی هم ارتباط داشتید؟

در زمان رضاخان و پسرش مدارس ضعیف بود. فرهنگ خیلی عقب رفت ولی مدرسه ی علوی شاگردان خوب متدینی تربیت کرد و وضع خوبی داشت و عنوان پیدا کرده بود. بنده هم با این مدرسه و همکاران آن ارتباط داشتم. ما با آقای علامه کرباسچیان ارتباط و محاوراتی داشتیم. ایشان نسبت به ما لطف و ما هم به ایشان ارادت داشتیم. ایشان آدم مبتکری بود که یک هم چنین بساطی را درست کرد. خدا رحمتشان کند.

حاج آقا یکی از شعرهایتان را برای ما می خوانید؟

من امروز چند رباعی در اهمیت کار تعلیم و تربیت گفته ام که برای شما که زحمت کشیدید تا اینجا آمدید، می خوانم.

مـعلـم کـه دارد مــقــام مـعـلـم حـلال اسـت عـالـم به کام معلم
ولکن اگر قدر خود را ندانست هـمـیـن لقمه نان هم حرام معلم
منبع : تابناک
دسته ها : مذهبی - خاطرات
چهارشنبه شانزدهم 10 1388
X